احمد ضیایی

از مجموعه شعر نقاش خیال

ناز نگهت كشید باید
بى مهرى تو ندید باید


چشمت كه بُود بلاى جانها
البته به جان خرید باید


هر جاست سخن ز حسن رویت
اینگونه سخن شنید باید


در محفل تو نشست باید
بروصل تو نا رسید باید


گر دست نمی رسد به مویت
پس دامن تو كشید باید


چون شاد نشد دل از نگاهت
از دست غمت رمید باید


اینگونه اشاره هاى ناجور
از چشم زمانه دید باید


از چشم بدت چونیست ایمن
الحمد به تو دمید باید


آرام شود دل رمیده
چون در برت آرمید باید؟


زهره! چو كبوتران به ناگاه
از بام بتان پرید باید

زنده یاد فاطمه مهدی زاده(زهره)

بام بتان

622+

از مجموعه شعر نقاش خیال

بعد از این از پى این دل به كجا باید رفت
در پى این دل دیوانه چرا باید رفت

 

او ندانست حق صحبت دیرین و برفت
پس چرا از پى این بى سرو پاباید رفت


حاصل زندگیم در ره دل باخته شد
دست خالى تن خسته، ز چرا باید رفت


نه چراغى به رهم تا كه رهم بنماید
كوركورانه به آهنگ صدا باید رفت


راه دوریست كه هیچ آخر آن پیدانیست
یك شبه با دل خونین، به خدا باید رفت


چون برفت او و بجا هیچ نشانى نگذاشت
به سراغش پس از این در همه جا باید رفت


وه كه با پاى پر از آبله در كوه و كمر
با دل خون شده و سوز و نوا باید رفت


تا به كى زهره كنى شكوه ز بى مهرى او
در ره یار به صد لطف و صفا باید رفت

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

653+

از مجموعه شعر نقاش خیال

ندانم با مـَنـَت مهرى دگر هست
و يا كردى به يكبارم فراموش
برون كردى خيالم را ز قلبت
اميدم را بريدى زان لب نوش

 

ولى من تا ابد اميدوارم
كه شايد باز برمن رحمت آيد
از آن ترسم ز بخت واژگونم
بلائى بر سرم از چشمت آيد

 

به قربان دو چشمت ديده من
چرا آزرده‏ اى اين قلب ريشم
نديده مهر تو ديدم جفايت
نديده نوش تو پابند نيشم

 

نشان كوى تو از كى بپرسم
كه از كويت ندارد كس نشانى
به غير از اين دو اَم در كف نمانده
دلى جوشان و قلب خون فشانى

 

شود روزى كه اندر كام خويشم
ببينم دلبر ديرينه‏ ام را؟
سرشك غم ز مژگانم زدايد
كند خاموش سوز سينه ‏ام را


خدايا با كيَش گويم شكايت
كه يك ذرّه وفا اندر دلش نيست
از اول كرد چشمش رام خويشم
ولى يادى ز حرف اولش نيست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

617+

از مجموعه شعر نقاش خیال

زن از عشق و محبت آفریدند
زن از پاكى و عفت آفریدند

 

گمان بد مبر بر زن كه زن را
ز تقوى و ز عصمت آفریدند

 

گِل او را ز كوثر آب دادند
دل او را به جنّت آفریدند

 

خداوندان عشقش خلق كردند
دلش را پر عطوفت آفریدند

 

بهشت آرزویش نام دادند
زن از لطف و نجابت آفریدند

 

جهان بر حُسن رویش خیره كردند
برایش ناز و نعمت آفریدند

 

و لیكن زهره را چون خلق كردند
سرشتش را ز محنت آفریدند

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

684+

از مجموعه شعر نقاش خیال

جان تو بى مهریت با جان خریدارم هنوز
از نگاه چشم بیمار تو بیمارم هنوز

 

با همه رنگ و ریا و با همه كبر و غرور
من تو را دور از ریا و كبر پندارم هنوز

 

بسكه نوشیدم شراب لعل گون سرخ فام
خون من همرنگ می گشته است و هشیارم هنوز

 

دوش با باد صبا كردم شكایتها ز تو
گفتمش با اینهمه غمها وفادارم هنوز

 

اینهمه با سر دویدم در قفایت اى عجب
باز در عشق تو پابرجا چو پرگارم هنوز

 

دوش گفتم هستیم بردى براى یك نگاه 
گفت با این حال برجانت طلبكارم هنوز

 

اى رقیب اینسان مكن با من نظر از روى خشم
زانكه من از تاب رنج خویش تبدارم هنوز

 

زهره! گر دل داده ام در راه وصلش عیب نیست 
چون به راه عشق او چیزى بدهكارم هنوز

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

641+

از مجموعه شعر نقاش خیال

به قربان نگاه پرفسون پر ز تیمارت

به چشم خسته من باد درد چشم بیمارت

 

از این غیرت همى سوزم که هر شب تا سحر باشد

فروغ روى غیرى پرتو افشان شب تارت

 

دو صد غم ریخت از جانم چو دیدم روى خوبت را

دو صد جان ریزمت در پا، وگر بینم دگر بارت

 

چه خوش باشد اگر چینم گلى از بوستان تو

چه غم گر صد هزاران زخم خار آید ز گلزارت

 

فروزانم چو زهره از فروغ روى ماه تو

همى خواهم زچشم بد خدا باشد نگهدارت

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

619+
از مجموعه شعر نقاش خیال

دلبرى دارم چو رشك جنّتى
نازنین یارى و شیرین لعبتی


خلوتى دارم به شبهاى دراز 

با رخ زیباش زیبا خلوتى


دوش دور از چشم مردم داشتم

با دو چشم مست او خوش صحبتى


از خدا خواهم شبى را تا سحر

از مى وصلش بنوشم شربتى


از ازل تیر نگاه دلكشش

زد به قلبم بى محابا ضربتى


یار زیبا روى و زیبا خوى من 

دارد از خوبى نشان و شهرتى


آن لب شیرین و گلگون را ببین

بوسه اش دارد فراوان لذّتى


زهره تا گنج غمش بر دل نهاد

گشته داراى منال و ثروتى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

626+

از مجموعه شعر نقاش خیال

گلم تو گلبنم تو گلشنم تو

رفاه و راحت جان و تنم تو

چراغ روى تو نور دل من

امید و آرزوى باطنم تو

…………………………

گلم او همد مم او بلبلم او

دلم او دلبرم او حاصلم او

زهجران خسته و بیچاره اش من

به عالم آفت جان و دلم او

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

621+

از مجموعه شعر نقاش خیال

تو ترك عشق من كردى و رفتى
ولى من جان به راه تو نهادم
چه در دستم بماند از رنگ هستى
كه هستى در نگاه تو نهادم

 

نـمی دانم چرا عهـدى كه آن روز
تو با من از وفا، بستن نهادى
پس از آن اى امید و آرزویم
بناى عهد بشكستن نهادى

 

از اول ساقى بزم زمانه
شرابى تلخ در پیمانه بنهاد
چو خوردم جرعه اى دانستم آن را
براى این دلِ دیوانه بنهاد

 

به راهت اى گل زیباى هستى
چو دل را خسته دیدى سر نهادیم
چو پیمان وفا كردى فراموش
زخون دل تو را ساغر نهادیم

 

شــمــا اى آرزوهــاى درونــم
برفتید و مرا تنها نهادید
مرا تنها در این وادى خاموش
به بزم تیره شبها نهادید

 

كسانى كاندرین دنیاى پر درد
خیال راحتى در سر نهادند
پس از چندى كه شد پیمانه ها پر
نشان در منزل دیگر نهادند

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

فاطمه مهدی زاده

681+

از مجموعه شعر نقاش خیال

دلم خون گشته از غم، همدمى كو
كه بنشيند به جاى تو كنارم
نه پيكى سوى تو آيد ز نزدم
كه سازد بازگو حال نزارم

 

نمىدانى كه از دوريَت اى گل
چسان تيره تر از شب روز من شد
بَتر ز امروز من فرداى تارم
ز ديروزم بَتر امروز من شد

 

نموده عشق تو زار و خموشم
سرودى بر لبم جز غم نيايد
چو شمع صبحدم گشتم كه هر دم
حياتش تا دم ديگر نپايد

 

خطا از من خطا از من نه از تو
جفا از تو جفا از تو نه از من
چه گفتم من كه از من رخ بتابى
تو اى پاكيزه روى پاكدامن

 

منم سبزه چو گل بر سبزه بنشين
كه گل بر سبزه باشد بس فريبا
توئى لاله منم صحراى سوزان
بيا چون لاله بر دامان صحرا

 

فريب چشم و افسون نگاهت
نهان از من چرا دارى تو اى مه
درخت قامتت از چشم من دور
چسان از حال تو گردم من آگه

 

به ناز چشم تو ما را نياز است
كه بى تو زندگانى گشته دشوار
بُود همپايه من درد و اندوه
بُود همخانه من رنج بسيار

 

نه اميدى به مهرت تا بسازم
نه خشمت را مسلّم تا بسوزم
نه پيكت سوى من پيغام آرد
هميشه چشم خود بر در بدوزم

 

نهان دارم غم خود تا ندانند
كه گرديدم به راه عشق تو خوار
همه شب باشد از هجران رويت
دو چشمم تا به وقت صبح بيدار

 

زمستان رفته و آيد بهاران
بهار عمر من طى گشته ديگر
چو رفتى بهر سير وگشت و گلشن
نما ياد من اى يكدانه گوهر

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

619+