ترکیب بند

از مجموعه شعر نقاش خیال

 
دوش با چشمان تو خلوت نمودم
خلوتى شيرين و جانبخش و دلانگيز
با لب لعلت بگفتم داستانی
قصه ام شد از لبان تو شكر ريز
جان به قربانت نمودم اى گل من
كن قبول از عاشقت اين جان ناچيز

 
عمر من شو عشق من شو جان من شو
آرزوى اين دل پژمان من شو

 

گشت عمرم پايمال عشق ديرين
اى غزال من چرا رامم نكردى
همچو خارى من به پاى تو فتادم
اى گل من پس چرا خوارم تو كردى
ماه من، از مشرق عمرم فروزى
روشنائى شب تارم نگردى

 

يار من شو محرم اسرار من شو
آرزوى ديده خونبار من شو

 
شـمـع جـمـع دوسـتـان و عاشـقـانـى
روشـنـى بـخـش دل ديـوانـه مـن
يك شب از راه وفـا و مهربانـى
كـن گـذارى بر در كاشانه من
بلبل خوش منظر شيريـن زبانـم
لانـه كـن در كلبه ويرانه من

 
لعل من شو گوهر و مرجان من شو
داروى اين درد بى درمان من شو

 
دانه هاى اشك من در راه ريزد
تا كه راهت را كند پاك و مصفا
گر نمائى يادى از اين عاشق خود
من به قربانت كنم اين جان تنها
آرزو و عشق و آمال و جوانى
محو شد اندر دل تاريك شبها

 
من گداى راه تو، تو شاه من شو
من فداى روى تو، تو ماه من شو

 
اى دلارامم دلم شد رام چشمت
كاشكى بشكسته پيمانت نبينم
از ازل هر فتنه از چشم تو ديدم
رنج در آن چشم فتانت نبينم
جان من از غصه و اندوه طى شد
غصه و اندوه بر جانت نبينم

 
عهد كن با من تو هم پيمان من شو
يك شبى را از وفا مهمان من شو

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

389+

از مجموعه شعر نقاش خیال

از سر کوى تو با ناله و افغان رفتم

 بادل غمزده و حال پریشان رفتم

اشک بر دامن و با رنج فراوان رفتم

بی ‏کس و خون جگر و بى سر و سامان رفتم

 

جان و دل باختم و بی دل و بى جان رفتم

تو مپندار که از کوى تو آسان رفتم

 

منم آن عاشق بیدل که چنین خوار شدم

 خوار و بیچاره آن طُـرّه طرّار شدم

مست و مخمور از آن چشم شرر بار شدم

 محو افسونگرى یار فسونکار شدم

 

چون جفا دیده ‏ام اى یار هراسان رفتم

 رخت بستم زبـرَت خسته و نالان رفتم

 

فکر کردم که شدى مونس جان و دل من

 شاید از مهر تو آسان بکنى مشکل من

چون بُود مهر تو آغشته به آب و گل من

 عاقبت رنج و تعب شد ز جفا حاصل من

 

آخر از خون جگرتر شده دامان رفتم

 از سر کوى تو اى سرو خرامان رفتم

 

رفتم از دست تو با باد شکایت کردم

 شرح حالم ز ازل جمله حکایت کردم

نه که خود گفتم و از قلب روایت کردم

 باد را بعد به سوى تو هدایت کردم

 

تا بگوید به تو، من با رخ پژمان رفتم

 همچو گردى شدم و از تو گریزان رفتم

 

وه که یک ذرّه به من از تو عنایت نرسید

 نگهى از تو بدین بنده به غایت نرسید

از دل تنگ به گوش تو شکایت نرسید

 یا که پیغام به سویت به رضایت نرسید

 

دردمند تو بُدم ناشده درمان رفتم

 با تن بى رمق ودیده گریان رفتم

 

رحم کن با من دلسوخته بازى تا کى

 راستگو باش بُتا شعبده بازى تا کى

دوست رنجاندن و بیگانه نوازى تا کى

 وقت بگذشت دگر قصه درازى تا کى

 

عاقبت از غم تو سر به گریبان رفتم

 قصه عشق تو نایافته پایان رفتم

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

390+

بعد مرگم شنوید اینهمه راز از دل من
رازهایی كه نهان گشته كنون در گل من
بنما یید قدم رنجه در این منزل من
بگشا یید زمانی ز وفا مشكل من

گاهی ای عالمیان روح مرا شاد كنید
جان مشتاق مرا از قفس آزاد كنید

اینكه خفته است در این خاك من غمزده ام
رانده خلقم و چون طوطی ماتم زده ام
عندلیبی زگلستان جهان پر زده ام
ماه نخشب منم از چاه اجل سر زده ام

گاه گاهی ز ارادت به مزارم آیید
دیدن حالت غمدیده زارم آیید

مگذارید در این تیره لحد منتظرم
كاندرین خاك من از راز جهان بی خبرم
خو نمودم به قفس مرغك بی بام وپرم
مزنیدم ز وفا بر دل و بر جان شررم

آنكه از تیر اجل گشت چنین خوار منم
زیر این خاك نهان زهره شیرین سخنم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

424+