غزل

از مجموعه شعر نقاش خیال

سرو گفتم ،گفت بالاى منست
قند گفتم، گفت لبهاى منست

بوسه گفتم، گفت این از من بخواه
گفتمش سر، گفت در پاى منست

غمزه گفتم، گفت از ابروم پرس
ناز گفتم، گفت كالاى منست

اشك گفتم، گفت از هجرم بریز
ماه گفتم، گفت سیماى منست

مهر گفتم، پرده از رخ بر گرفت
زهره گفتم، گفت شیداى منست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده(زهره)

379+

از مجموعه شعر نقاش خیال

اى آنكه بجز خانه دل خانه ندارى
جائى بجز از گوشه میخانه ندارى
می خوردن تو از غم بى همدمى توست
همراز بجز خنده مستانه ندارى

از خلق گریزى و به پیمانه گرائى
یارى بجز از ساغر و پیمانه ندارى

این خنده كه دائم به لب توست ز درد است
دردى تو به غیر از غم جانانه ندارى

چون شمع گدازى و ز غیرت نزنى دم
چشمى به فداكارى پروانه ندارى

افسانه سرا بودى و از گردش ایّام
افسون شدى و گوش به افسانه ندارى

در دام حوادث زچه اینگونه فتادى
كامروز دگر راه به یك دانه ندارى

از من بِشِنو پا بكش از حلقه رندان
گر چه بجز از مسلك رندانه ندارى

زین پس تو مهار دل دیوانه به دست آر
خوش باش دگر همدم دیوانه ندارى

از لطف گذر كن تو به ویرانه زهره
گنجى و بجز جاى به ویرانه ندارى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

389+

از مجموعه شعر نقاش خیال

ظلم است رخت دیدن و وصل تو ندیدن
سرگشته چنان باد و به گَردَت نرسیدن

ظلم است به بستان رُخت سیر نمودن
یك گل ز وفا از سر شاخ تو نچیدن

ظلم است لبت دیدن و بوسى نگرفتن
از آب بقا عمر ابد نا طلبیدن

ظلم است به یاد تو شب و روز نشستن
وانگه زدهانت سخن سرد شنیدن

ظلم است تو اى صبح امید همه عشاق

یك روز چو خورشید به بامى ندمیدن

ظلم است بتا بر سر بازار محبت
چون باربران بار جفاى تو كشیدن

ظلم است غم عشق تو بر دل بنهادن
وز دست ستمهاى تواى مه نرهیدن

ظلم است چنان خار به راه تو نشستن
چون بر گذرى دامنت اى گل نكشیدن

ظلم است به چشم سیهت دل نسپردن
آهو صفت از چشم غزال تو رمیدن

ظلم است كه در فصل بهار و گل و سنبل
بركلبه زهره چو نسیمى نوزیدن

 زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

425+

از مجموعه شعر نقاش خیال

من نهال تازه ا ى در بزم گلها نیستم
دلربا و دلكش و شوخ و دلارا نیستم

 

من گلى پژمرده ام در دست باد مهرگان
غنچه اى نشكفته از بهر تماشا نیستم

 

بلبلى هستم نوا خوان لیك در بند و قفس
غیر قید زندگى بر دست و بر پا نیستم

 

مرغكى هستم چهارَم جوجه در زیر پر است
ثروتى جز كودكان خوب و زیبا نیستم

 

غیر اشكى راه گم كرده ز چشم روزگار
غیر آهى سرد و مبهم روى لبها نیستم

 

جز نواى گنگ و خاموشى به دشت زندگى
جز دلى خونین و جانى پرتمنّا نیستم

 

غیر نومیدى به جانم نیست تا پایان عمر
غیر موجى بى نشان بر روى دریا نیستم

 

پیكرى در هم فشرده دارم و بى خویشتن
قامتى خم گشته جز از بار غمها نیستم

 

شمعیم لرزان و سوزان و زهستى بى خبر
پیرو پروانه ام از عشق پروا نیستم

 

شعله ام جانسوز اما دلپذیر و دلنواز
زهره ام من لیك در بزم ثریا نیستم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

397+

از مجموعه شعر نقاش خیال

به هر روز و ساعت تو را می ستایم
به هر وضع و حالت تو را می ستایم

 

تو اى منبع آرزوى و امیدم
به هنگام صحبت تو را می ستایم

 

تو لطف خدائى تو مهر و وفائى
تو رمز محبت، تو را می ستایم

 

تو اى مادر بهتر از جان شیرین
در این كنج عزلت تو را می ستایم

 

جوانى به راهم تبه كرده اى تو
به رسم غرامت تو را می ستایم

 

بدین راه دور و در این تلخ كامى
در این شهر غربت تو را می ستایم

 

به شادى و غمها، به هنگام شبها
تو اى خسته قامت تو را می ستایم

 

به جاى زمانها كه خوابت ربودم
به روز سلامت تو را می ستایم

 

به جائى كه بهرم بهارت خزان شد
به ایام عزّت تو را می ستایم

 

تو عشق خدائى تو شهر صفائى
ز روى شهامت تو را می ستایم

 

نمى دانمت چون ستایم به گیتى
كه بعد از خدایت تو را می ستایم

 

شكسته است چون آینه روى پاكت
ز زجر و ز محنت تو را می ستایم

 

ره آورد عمرم همین بود مادر
كه من بى نهایت تو را می ستایم

 

ببخشا بدین زهره بى زبانت
كه در هر كجایت تو را می ستایم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

407+

از مجموعه شعر نقاش خیال

كیست در دور زمان محرم راز من و تو؟

یا كه آگه بود از شام دراز من و تو؟

 

شمع و پروانه كه در عشق و جنون معروفند

نه كه دارند به دل سوز و گداز من و تو

 

بلبلا ساز و نواى تو به جائى نرسد

گو كسى می شنود راز و نیاز من و تو

 

دل من رفت و به عمرم نبُود روزى چند

بعدِ مرگم كه بود زمزمه ساز من و تو؟

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

399+

از مجموعه شعر نقاش خیال

خوش بُود آنكه فتد بر تو نگاهى گاهى
كه شگونست نظر بر رخ ماهى گاهى

 

چشم خونریز و سیاه تو سیه روزم كرد
كه سیه روز كند چشم سیاهى گاهى

 

دل تبه گشت به دیدار من مسكین آى
چه شود جوئى اگر حال تباهى گاهى

 

گر پناهم شود آن پیكر و بالا چه شود
خار را گلبُن زیباست پناهى گاهى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

399+

از مجموعه شعر نقاش خیال

چشمت اى مه چشمه لطف خداست
چشمه لطف خدا بی انتهاست

هر که عهدى بست و پیمانى نهاد 
در تمنّاى لبت اینش سزاست

دست من از دامن وصلت تهى 
شعر من در وصف رویت نابجاست

آنچه نپسندم، ز دستت کبر و ناز
آنچه نپسندى، به عهد خود وفاست

یاد روى تو چه یادى دلنواز
فکر وصل تو چه فکرى نابجاست

خنده هایت رهزن ایمان و دل 
وعده هاى تو همه پا در هواست

از فروغ روى تو دل شادمان
از گل رویت گلستان با صفاست

اى خیالت مونس تنهائیم
بى وجود تو وجود من فناست

آنچه نپسندم، به جان تو گزند
آنچه بپسندى، به جان من جفاست

با کلامى جان زهره شاد کن
چون کلام تو به درد من دواست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

فکر نابجا

405+

از مجموعه شعر نقاش خیال

آنكه دل از من ربود، مست و خرابم از او 
بى خبر و منتظر، در تب و تابم از او

برده دل و هوش و دین، از من و من در عوض
داده زكف طاقت و، راحت و خوابم از او

چند كند راه طى، پاى گنه كار من
گم شده درّه، راه صوابم از او

افتم و خیزم چرا، راه ندارم بجاى
یادِ لبش كرده ام، مستِ شرابم از او

گرچه منِ ناتوان، از همه جا رانده ام 
منتظرِ رجعتِ، عهدِ شبابم از او

گر بزنندم به سنگ، ور بكُشندم به تیر
ناخلفم گر دمى، روى بتابم از او

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

پای گنه کار

380+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

رفته بودم دو سه روزى به تماشاى دگر

غافل از اینكه نباشد چو تو زیباى دگر

 

به امیدى كه بیائى و غم از دل برود

دیده من نگرانست چو شب هاى دگر

 

از نگاه گنه آلود دلم بگریزد

تا فریبم ندهد چشم فریباى دگر

 

رشكم آید كه صبا از تو تمتع گیرد

در گذرگاه و به خلوتگه و هر جاى دگر

 

دوش رفتم به تماشاى گلستان و بهار

سوسن از وصف تو می گفت به گلهاى دگر

 

هر تمنّا ز دل غمزده ام رخت ببست

دارم از چشم تو امروز تمناى دگر

 

من كه گشتم زنگاه تو چنین مست و خراب

باز هم مست ترم ساز به میناى دگر

 

تا تو با آن قد دلجو زده اى راه مرا

نزند راه مرا قامت رعناى دگر

 

این سرى را كه به پایت زده اى از سر خشم

نگذارم زجفاهاى تو در پاى دگر

 

تا جهان باشد و تو رهزن دلها باشىی

نكند وصف تو را زهره زهراى دگر

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

377+