از مجموعه شعر نقاش خیال

در قلب تو اى یار مرا راه نباشد

 ما را بجز از كوى تو درگاه نباشد

 

شمعت چه نیاز است كه در خانه گذارى

 چون روشنى طلعت تو ماه نباشد

 

از بسكه غمت تاخته بر پیكر رنجور

 در این دل طوفان زده‏ ام آه نباشد

 

هركس شده مشغول به سرگرمى دلخواه

 ما را بجز از عشق تو دلخواه نباشد

 

آغوش به هجر تو گشایم همه شب چون

 در كوى وصال تو مرا راه نباشد

 

چون تیر نگاهت به نشان دل ما بود

 ما را بجز از ناله جانكاه نباشد

 

مطلوب همه خلق جهانى تو و لیكن

 چون زهره به كوى تو هواخواه نباشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

663+

از مجموعه شعر نقاش خیال

درد و رنج انتظارم م‏ی كشد

 انتظار مرگبارم می كشد

 

دشمن اَرشُد خصم جان من چه بیم

 هر زمان این دوستدارم می ‏كشد

 

خو گرفتم با گزند روزگار

 فتنه ‏اى اندر كنارم می كشد

 

كى قرارى دردل و جان منست

 چشم مستش بى قرارم می ‏كشد

 

می رود سیماب از چشمم مدام

 چون مه سیمین عذارم می ‏كشد

 

گرچه عمر كس نمی پاید ولى

 وعده ناپایدارم می كشد

 

در نهان هر چند میمیرم مدام

 ناز چشمش آشكارم می ‏كشد

 

می كشد هم صیف و پائیز آن نگاه

 هم زمستان و بهارم می ‏كشد

 

هیچ زیبا رخنه در جانم نكرد

 هجر آن زیبا نگارم می ‏كشد

 

زهره در گرداب غمها دوش گفت

 دوستان رحمى كه یارم می ‏كشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

692+

از مجموعه شعر نقاش خیال

غم مخور گر همه ایّام به كام تو نشد

 یا اگر پرتو امید به بام تو نشد

 

خونما با الم و صبر نما پیشه، اگر

 آهوى وحشى اقبال به دام تو نشد

 

خویش از سكّه مینداز ز درد و غم و رنج

 سكّه بخت چو پیوسته به نام تو نشد

 

كن رهایش چو نسیم و ز هوایش بگریز

 آن كسى را كه هواخواه مدام تو نشد

 

از گذشته بگذر چشم به آینده بدوز

 از لبِ نوشى اگر باده به جام تو نشد

 

یاد او می ‏نكن و دل ز كمندش برهان

 آنكه یك ثانیه دلخوش به پیام تو نشد

 

در گلستان جهان سرو قدان بسیارند

 گل به دست آر اگر خار به دام تو نشد

 

ناله و زارى خود رابه فلك عرضه مدار

 گر فلك برده و گر زهره غلام تو نشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

695+

از مجموعه شعر نقاش خیال

سرو شرمنده از آن قامت زیباى تو شد

 پست شمشاد از آن قد دلاراى تو شد

 

دل كه خونین شد و آشفته و بى سامان گشت

 باز مأواش در آن زلف سمن ساى تو شد

 

آنكه در حلقه رندان جهان منزل داشت

 دیدمش خاك نشین بر در مأواى تو شد

 

مفتى شهر كه سجاده كشیدى بر دوش

 عاقبت مست از آن ساغر و میناى تو شد

 

آنكه از خنجر ابروى تو شد كشته عشق

 باز هم زنده از آن لعل مسیحاى تو شد

 

عقل از خانه و كاشانه فرارى گردید

 زانكه مغلوب دل و خواهش بى جاى تو شد

 

عاشق بیدل دیوانه پیمانه پرست

 تا كه چشمش به تو افتاد شكیباى تو شد

 

زهره از روز ازل كین قد و بالاى تو دید

 تا كه جان داشت به تن محو تماشاى توشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

680+

از مجموعه شعر نقاش خیال

زن از عشق و محبت آفریدند
زن از پاكى و عفت آفریدند

 

گمان بد مبر بر زن كه زن را
ز تقوى و ز عصمت آفریدند

 

گِل او را ز كوثر آب دادند
دل او را به جنّت آفریدند

 

خداوندان عشقش خلق كردند
دلش را پر عطوفت آفریدند

 

بهشت آرزویش نام دادند
زن از لطف و نجابت آفریدند

 

جهان بر حُسن رویش خیره كردند
برایش ناز و نعمت آفریدند

 

و لیكن زهره را چون خلق كردند
سرشتش را ز محنت آفریدند

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

737+

از مجموعه شعر نقاش خیال

شب بود و ستاره ها نمايان بود
در ظلمت شب چو مهر تابان بود

 

زيبا صنمى به بسترى زيبا
از جور رقيب خويش گريان بود

 

مهتاب كشيده پرده سيمين
بردشت و دمن چو روز رخشان بود

 

از ناله مرغ شب دلم بگرفت
كو از دل و جان هميشه نالان بود

 

از عطر شكوفه ها مشام جان
خوشبو و معطّر و فروزان بود

 

گل با همه ناز و عشوه بر بلبل
از جور و جفاى خود پشيمان بود

 

خوش بود دو چشم نرگس اندر خواب
افسانه سرا هزار و دستان بود

 

در گلبُن عشق و آرزو آن شب
هم مهر و وفا به قيمت ارزان بود

 

آن يار كه بود دشمن جانم
برعكس هميشه شاد و خندان بود

 

در چهره روشن و دل افروزش
نقشى ز يگانگى نمايان بود

 

آمد به سراغم آن بت عيّار
از او گله ها مرا هزاران بود

 

بس شكوه نمودم از فراق او
پژمان شده و ز من گريزان بود

 

باقهر برفت و خَست جان من
آن كس كه اميد و راحت جان بود

 

چيزى كه بجا گذاشت آن دلبر
اندر دل زهره تير مژگان بود

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

687+

از مجموعه شعر نقاش خیال

یار ناديده اگر ديده شود
شادمان اين دل رنجيده شود

 

ناز از چشم سياهش بكشم
برمن ار يار پسنديده شود

 

من ز سوداى تو بيدارم اگر
نرگس مست تو خوابيده شود

 

تاب و آرام رود از دل زار
موت بالطف چو تابيده شود

 

چه شود گر كه به شكرانه حُسن
بوسه اى از لب تو چيده شود

 

خبرت هست كه هر شب ما را
آب از هجر تو در ديده شود

 

زهره ام گفت مرو از پى يار
لغو اين عادت پوسيده شود

زنده یاد فاطمه مهدی زاده

680+

از مجموعه شعر نقاش خیال

ناز نگهت كشید باید
بى مهرى تو ندید باید


چشمت كه بُود بلاى جانها
البته به جان خرید باید


هر جاست سخن ز حسن رویت
اینگونه سخن شنید باید


در محفل تو نشست باید
بروصل تو نا رسید باید


گر دست نمی رسد به مویت
پس دامن تو كشید باید


چون شاد نشد دل از نگاهت
از دست غمت رمید باید


اینگونه اشاره هاى ناجور
از چشم زمانه دید باید


از چشم بدت چونیست ایمن
الحمد به تو دمید باید


آرام شود دل رمیده
چون در برت آرمید باید؟


زهره! چو كبوتران به ناگاه
از بام بتان پرید باید

زنده یاد فاطمه مهدی زاده(زهره)

بام بتان

671+

از مجموعه شعر نقاش خیال

يارم به دست خويش نهال وفا بريد
پيمان دوستى و محبت زما بريد

 

تا گريه ام نبيند و زاريم نشنود
باچشم باز صحبت اهل وفا بريد

 

چون آشنا به جور و جفا گشت لاجرم
از يار آشنا سخن آشنا بريد

 

دانست چونكه هست رخش منبع صفا
زين رو برفت و از نظر ما صفا بريد

 

يك بوسه از لبش به جهانى دريغ كرد
از تشنگان باديه آب بقا بريد

 

چون ديد از وفا و محبت يگانه ام
او پا زكوى زهره خود از جفا بريد

زنده یاد فاطمه مهدیزاده (زهره)

698+

از مجموعه شعر نقاش خیال

رفته بودم دو سه روزى به تماشاى دگر

غافل از اینكه نباشد چو تو زیباى دگر

 

به امیدى كه بیائى و غم از دل برود

دیده من نگرانست چو شب هاى دگر

 

از نگاه گنه آلود دلم بگریزد

تا فریبم ندهد چشم فریباى دگر

 

رشكم آید كه صبا از تو تمتع گیرد

در گذرگاه و به خلوتگه و هر جاى دگر

 

دوش رفتم به تماشاى گلستان و بهار

سوسن از وصف تو می گفت به گلهاى دگر

 

هر تمنّا ز دل غمزده ام رخت ببست

دارم از چشم تو امروز تمناى دگر

 

من كه گشتم زنگاه تو چنین مست و خراب

باز هم مست ترم ساز به میناى دگر

 

تا تو با آن قد دلجو زده اى راه مرا

نزند راه مرا قامت رعناى دگر

 

این سرى را كه به پایت زده اى از سر خشم

نگذارم زجفاهاى تو در پاى دگر

 

تا جهان باشد و تو رهزن دلها باشىی

نكند وصف تو را زهره زهراى دگر

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

680+