غزل

از مجموعه شعر نقاش خیال

به قربان نگاه پرفسون پر ز تیمارت

به چشم خسته من باد درد چشم بیمارت

 

از این غیرت همى سوزم که هر شب تا سحر باشد

فروغ روى غیرى پرتو افشان شب تارت

 

دو صد غم ریخت از جانم چو دیدم روى خوبت را

دو صد جان ریزمت در پا، وگر بینم دگر بارت

 

چه خوش باشد اگر چینم گلى از بوستان تو

چه غم گر صد هزاران زخم خار آید ز گلزارت

 

فروزانم چو زهره از فروغ روى ماه تو

همى خواهم زچشم بد خدا باشد نگهدارت

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

1215+

از مجموعه شعر نقاش خیال

چشمت اى مه چشمه لطف خداست
چشمه لطف خدا بی انتهاست

 

هر که عهدى بست و پیمانى نهاد 
در تمنّاى لبت اینش سزاست

 

دست من از دامن وصلت تهى 
شعر من در وصف رویت نابجاست

 

آنچه نپسندم، ز دستت کبر و ناز
آنچه نپسندى، به عهد خود وفاست

 

یاد روى تو چه یادى دلنواز
فکر وصل تو چه فکرى نابجاست

 

خنده هایت رهزن ایمان و دل 
وعده هاى تو همه پا در هواست

 

از فروغ روى تو دل شادمان
از گل رویت گلستان با صفاست

 

اى خیالت مونس تنهائیم
بى وجود تو وجود من فناست

 

آنچه نپسندم، به جان تو گزند
آنچه بپسندى، به جان من جفاست

 

با کلامى جان زهره شاد کن
چون کلام تو به درد من دواست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

فکر نابجا

1666+

از مجموعه شعر نقاش خیال

از در میكده آئى و نشانت پیداست
هم ز چشمان سیه راز نهانت پیداست

 

دل و جانم بود از عشق تو آكنده ولى
دشمنى با من و هم از دل و جانت پیداست

 

دوش بگذشته زحد مستى و میخوارگیت
مستى آور شده چشمت زهمانت پیداست

 

سخن تلخ اگرگاه برانى به زبان
همچو شكّر بنماید ز دهانت پیداست

 

گفتى اى زهره ز عشق كه تو شاعر شده اى
شاید از عشق من، از طبع روانت پیداست


زنده یادفاطمه مهدی زاده (زهره)

1264+

از مجموعه شعر نقاش خیال

سرو گفتم ،گفت بالاى من است
قند گفتم، گفت لبهاى من است

 

بوسه گفتم، گفت این از من بخواه
گفتمش سر، گفت در پاى من است

 

غمزه گفتم، گفت از ابروم پرس
ناز گفتم، گفت كالاى من است

 

اشك گفتم، گفت از هجرم بریز
ماه گفتم، گفت سیماى من است

 

مهر گفتم، پرده از رخ بر گرفت
زهره گفتم، گفت شیداى من است

زنده یاد فاطمه مهدی زاده(زهره)

1340+

از مجموعه شعر نقاش خیال

هدیه اى لطف كرده بر من دوست
(هرچه از دوست می رسد نیكوست)

 

جان به قربان هدیه دادن او
كه هر آن نیكوئى بُود با اوست

 

قلب و جان منست و آفت دل
دلبر من كه چون گلى خوشبوست

 

چشم او آیتی ست از مستى
رخ خوبش نمونه مینوست

 

شادم از اینكه یار پر مهرم
خوشزبانست و خرّم و دلجوست

 

مهر او قلب من كند تسخیر
عشق او جاى كرده در رگ و پوست

 

لب نوشین و پر حلاوت او
چشمه نوش و چشم او جادوست

 

اى خدا زهره را بده فرصت
تا بمیرد به راه حضرت دوست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1797+

از مجموعه شعر نقاش خیال

می بینمت كه دیگر، بامن محبتى نیست

 بر من دگر زسویت، از مهر صحبتى نیست

 

یاد تو بر دل من، زیبا و دلنشین است

 گر یاد من برایت، داراى لذّتى نیست

 

دانم كه بین ما دو، بس اختلاف باشد

 لیكن دو روز دنیا، كس را شكایتى نیست

 

از آتش محبت، گرمم نما كه دانم

 برخرمن محبت، جز سردى آفتى نیست

 

من پاك و بى نیازم، از رنگ و رو چو دانى

 آب زلال را هم، جز صافى عادتى نیست

 

دل خوش نما و خوش باش، از صحبت بداندیش

 جز صحبت بداندیش، ما را ملالتى نیست

 

گر كاخ نیكبختى، روى خرابه هاى

 دلها بُود چه حاصل، كانرا سعادتى نیست

 

خوشدار دل كسى را، كاندر جهان نبرده

 بوئى ز آدمیت، جهلش نهایتى نیست

 

زهره به غیر یادت، چیزى به دل ندارد

 بازآ كه بزم ما را، جز شمع حاجتى نیست  

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1199+

از مجموعه شعر نقاش خیال

بعد از این از پى این دل به كجا باید رفت
در پى این دل دیوانه چرا باید رفت

 

او ندانست حق صحبت دیرین و برفت
پس چرا از پى این بى سرو پاباید رفت


حاصل زندگیم در ره دل باخته شد
دست خالى تن خسته، ز چرا باید رفت


نه چراغى به رهم تا كه رهم بنماید
كوركورانه به آهنگ صدا باید رفت


راه دوریست كه هیچ آخر آن پیدانیست
یك شبه با دل خونین، به خدا باید رفت


چون برفت او و بجا هیچ نشانى نگذاشت
به سراغش پس از این در همه جا باید رفت


وه كه با پاى پر از آبله در كوه و كمر
با دل خون شده و سوز و نوا باید رفت


تا به كى زهره كنى شكوه ز بى مهرى او
در ره یار به صد لطف و صفا باید رفت

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1350+

از مجموعه شعر نقاش خیال

دلم را بردى و جان هم فدایت

 بیا تا راز دل گویم برایت

 

به غیر از جان و دل چیزى ندارم

 به رسم ارمغان ریزم به پایت

 

دعاى هر شب و روزم همین است

 زچشم بد نگهدارد خدایت

 

رها كن بیش از اینم تیر غمزه

 كه باشد سینه آماج بلایت

 

چه شبهائى كه از هجرت نخفتم

 شدم همراز با جور و جفایت

 

بهاى بوسه تو نقد جان است

 بده بوسه بپردازم بهایت

 

رخ خوبت زمن پنهان مگردان

 تو را من دوست دارم بی نهایت

 

گرفته روى ماهت جعد سنبل

 كه من قربان آن موى و لقایت

 

شبى در بزم ناچیزم فرود آى

 دریغ از من مگردان این عنایت

 

به عمرى خون دل خوردم در این راه

 جفا دیدم به امید وفایت

 

سراپا پیكر زهره شده گوش

 كه شاید بشنود روزى صدایت

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1508+

از مجموعه شعر نقاش خیال

هر روز به یاد تو، چشمم به جهان وا شد

 هر شب زفراق تو، این دل به تمنا شد

 

آگه نئى از قلبم، پرسان نئى از حالم

 كین دل زچه رو خون شد، چشمم زچه دریا شد

 

آرام دل و جانم،دیدار تو درمانم

 از بهر رخ زیبات، هر حادثه پیدا شد

 

جان بهر تمنایت، دادن نه عجب باشد

  صبر و دل و آرامم، در راه تو زیبا شد

 

تا بى تو به سر بردم، كى عمر حساب آید

 چشمم به رخت وا شد، نطقم ز تو گویا شد

 

اى داروى درد من، بین چهره زرد من

 كز دورى روى تو، آهم به ثریا شد

 

اى ماه دل افروزم، دلدار شب و روزم

 می ‏سازم و می ‏سوزم،تا دل زتو شیدا شد

 

گشته زتو سنگین دل، كارم به جهان مشكل

 اى آفت جان و دل، چشمم زتو بینا شد

 

هر گاه كه از لبهات، یك بوسه طلب كردم

 با ناز و ادا گفتى، موكول به فردا شد

 

گر زهره به نطق آمد، از عشق تو زیبا بود

 تلقین سخندانیش، از عالم بالا شد

زنده یاد قاطمه مهدی زاده (زهره)

1671+

از مجموعه شعر نقاش خیال

زمانى دلم از تو غافل نباشد

 دلى كز تو غافل بُود دل نباشد

 

همى گریم و سوزم از هجر ماهى

 كه یكشب مرا شمع محفل نباشد

 

از این عشق درد آور جانگَزایم

 به غیر از غم و رنج حاصل نباشد

 

بیا دیده روشنم خانه توست

 بِه از دیده بهر تو منزل نباشد

 

نبیند اگر سرو، بالاى خوبت

 همیشه وِرا پاى در گل نباشد

 

زدل فكر وصلش نما، زهره بیرون

 كسى را چنین فكر باطل نباشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1289+