• از مجموع شعر نقاش خیال ديدمت دوش دگر اهل وفا را نشِناسى شاهى و، زين سبب اى يار گدا را نشناسى   مى خرامى و ندانى، تو در اين خانه ويران كه دلش نام بُود، هستى و ما را نشناسى   زده چشم تو بلا بر دل ديوانه زارم چونكه دور از غم و دردى،