هستي،قلب،غرورمستى،صنما زسر،بدر،كن،بِرَهان،تنهائى،جان،لب،خنده،جام،شكر كن،خبر،جهان،حال،ساز،عالم
از مجموعه شعر نقاش خیال
مرو اى طبيب دردم، تو به حال من نظر كن
نه چو پادشاه خوبان، زگداى ره حذر كن
منِ بينوا چو پروانه، به گرد تو بگردم
تو چو شمع مجلس آرا، به فدائيت گذر كن
گَرَم از نظر شوى دور و دگر تو را نبينم
چه كنم، قسم به وجدان، كه تو ترك اين سفر كن
تو كه هستيم بسوزاندى و قلب من فشردى
پس از اين غرور و مستى، صنما زسر بدر كن
بِرَهان مرا ز تنهائى و در برم چو جان آى
لب خود به خنده كن باز و به جام من شكر كن