بهاى،نگهى،جان،رهت،باخته،زهره،ديده،بها
از مجموع شعر نقاش خیال
ديدمت دوش دگر اهل وفا را نشِناسى
شاهى و، زين سبب اى يار گدا را نشناسى
مى خرامى و ندانى، تو در اين خانه ويران
كه دلش نام بُود، هستى و ما را نشناسى
زده چشم تو بلا بر دل ديوانه زارم
چونكه دور از غم و دردى، تو بلا را نشناسى
گذرى از سر كوى من و لطفى ننمائى
تو بزرگى و، منِ بى سر و پا را نشناسى
زر گرفتم رخ خود از غم و رنج تو كه شايد
سويم آيى و، بديدم كه طلا را نشناسى
شده از موى چليپاى تو كارم همه مشكل
تو مسلمان نئى، زين روى خدا را نشناسى