از مجموعه شعر نقاش خیال ز دست رفت دل من بگو چه چاره كنم ز دست هجر تو هر روز جامه پاره كنم چو چشم مست و سياهت بريخت خون مرا چه شكوه از فلك و چرخ و از ستاره كنم ز بسكه فكر تو شد بر وجود من حاكم نه قادرم كه
از مجموعه شعر نقاش خیال ز دست رفت دل من بگو چه چاره كنم ز دست هجر تو هر روز جامه پاره كنم چو چشم مست و سياهت بريخت خون مرا چه شكوه از فلك و چرخ و از ستاره كنم ز بسكه فكر تو شد بر وجود من حاكم نه قادرم كه