شعر،زهره

از مجموعه شعر نقاش خیال

از عشق روى خوب تو چندان گريستم
چون شمع صبح بر سر ايوان گريستم

 

مانند تشنه اى ز پى آب خوشگوار
يا چون مريض از پى درمان گريستم

 

عهدى كه با هزار اميد استوار شد
بشكسته بود، بر سر پيمان گريستم

 

بگذشت و گفت از كه كنى گريه بى جهت
گفتم ز بى وفائى جانان گريستم

 

اشكم بشست روى من بى شكيب و بعد
از پيكرم گذشت و به دامان گريستم

 

از روى نا اميدى و افسردگى و درد
اندوهگين نشسته و پژمان گريستم

 

مشكل نمود فكر تو صبر و قرار من
بر مشكلت ببين كه چه آسان گريستم

 

ديدم به خواب خوش كه توئى در كنار من
از خواب خوش پريده هراسان گريستم

 

روى تو چون بهار بُود زهره را وليك
من بر بهار روى تو باران گريستم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

آنكه از الهام او گويا شدم
دور از گفتار او تنها شدم

 

سوختم درآتش عشقش چو شمع
همچنان پروانه بى پروا شدم

 

بسكه بر سر رفته ام در كوى او
عاقبت همچون صبا بى پا شدم

 

ازهمان چشمى كه روزم شد سيه
با همان ناز نگه رسوا شدم

 

چون اسيرم از محبت، زين سبب
در رهش چون سنگ پابرجا شدم

 

چون نسيمى هر طرف دامن كشان
همره طوفان شدم غوغا شدم

 

گاه همچون ابر مى بارم سرشك
گاه همچون رعد طوفانزا شدم

 

زان زمان كان لعل ميگون يافتم
مست گشتم واله و شيدا شدم

 

چونكه مهرش بر من بيدل رسيد
همچو زهره محو و ناپيدا شدم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

گلى چون تو چنين زيبا نديدم
چو رويت لاله در صحرا نديدم

 

زبسكه گريه از هجر تو كردم
بسان چشم خود دريا نديدم

 

به اميد وصالت زنده ام من
ولى جز هجر تو جانا نديدم

 

به بستان بهر گل چيدن شدم دوش
به غيراز خار از گل ها نديدم

 

بدادم نسبت چشمت به نرگس
چو چشمت نرگس شهلا نديدم

 

چو زهره عاشق چشم انتظارى
به كوى عشق پا برجا نديدم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

گوش كن اينجا قسمت مي دهم
بر همه دنيا قسمت مي دهم

 

گاه به مينوى پر از رنگ و بوى
گاه به مينا قسمت مي دهم

 

گه به دل و ديده عشاق زار
گه به ثريا قسمت مي دهم

 

گاه به چشم تر طفل يتيم
يا دل دريا قسمت مي دهم

 

گه به گل و بلبل زيبا پرست
يا رخ زيبا قسمت مي دهم

 

گه به خدا گاه به خاصان او
در شب يلدا قسمت مي دهم

 

يا به دل عاشق جان باخته
اين من تنها قسمت مي دهم

 

گاه به خواهشگرى عاشقان
گه به تمنا قسمت مي دهم

 

گاه به آه دل درمانده اى
كو شده رسوا قسمت مي دهم

 

روى از اين زهره بيدل مپوش
گوش كن اينجا قسمت مي دهم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

ما بهر دل يار ز اغيار بريديم
بس طعنه از اين كار ز اغيار شنيديم

 

تا شاهد افسونگرى چشم تو باشيم
از خانه خود رخت به كوى تو كشيديم

 

چندانكه جفا كردى و از ما برميدى
نه روى تُرش كرده و نزتو برميديم

 

هر چند كه دين و دل خود باخته بوديم
از عشق رُخت جامه تقوا ندريديم

 

با قهر ز دستم چو تو دامن بكشيدى
چون گوى به سر از پـِيـَت اى يار دويديم

 

درمانده و وامانده و آشفته و نالان
گشتيم سرانجام و به گردت نرسيديم

 

بس فتنه كه از دور زمان بر سرِ ما رفت
چون فتنه چشم تو در اين دور نديديم

 

روزي كه بماند تن و از تن برود جان
باور مكن اى زهره كه از رنج رهيديم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

باز هم بيشتر از پيش تو بى تابم كن
باز از آتش بى مهرى خود آبم كن

 

يك شب از راه وفا شمع شب تارم شو
بعد از نور و صفا همدم مهتابم كن

 

لحظه اى از نگه مىزده افسونم كن
پس به گوشم ز وفا زمزمه كن خوابم كن

 

بوسه اى از لب لعلت به من ارزانى دار
وانگه از شهد لبت مست مى نابم كن

 

گنج عشقت به دل گمشده مسكين بخش
بى نياز از اثر گوهر نايابم كن

 

زهره را بار ده آنگه كه خطائى سرزد
از بر خويش چنان گوى تو پرتابم كن

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

چشم افسونگر تو گشته بلاى دل من
اين بلا، جان عزيز است براى دل من

 

گرچه يك عمر دل از دست غمت ناله نمود
نرسيدست به گوش تو نداى دل من

 

ندهد دادِ دلِ غمزده ام گر دل تو
مى ستاند ز دلت داد، خداى دل من

 

بِشِكستى و برفتى دل حساس مرا
چونكه نشناختى اى دوست بهاى دل من

 

ز وفا خواسته بودم كه شوى همدم دل
ز خدا خواسته بودى تو فناى دل من

 

بى رضاى تو نبردم به سر، اى يار دمى
ليك يك دم ننشستى به رضاى دل من

 

صبح صادق كه نسيمش ز جنان بر خيزد
نيست در خوبى و صافى به صفاى دل من

 

غير غم، كو به دلم رخت كشيده است مدام
نكند هيچكس آهنگ و هواى دل من

 

چونكه بردى دل نالان و پريشان مرا
شد روان آب دو چشمم ز قفاى دل من

 

تا جهان بوده و دل بوده و دلبر بودست
كس نديدست دلى را به وفاى دل من

 

تا بدانى به دل از دست فراقت چه رسد
كاش يك لحظه دلت بود به جاى دل من

 

بسكه از دست غمت گشت دل زهره خراب
هيچ ويران نرسيدست به پاى دل من

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

ازمجموعه شعر نقاش خیال

كى به گوشم مى رسد پيغام تو
جان من بادا فداى نام تو

كى مرا قسمت شود اين افتخار
چون كبوتر بگذرم از بام تو

جان به لب آمد مرا در بند عشق
كى رهائى باشدم از دام تو

من كه مُردم از خمارى فراق
كى بنوشم جرعه اى از جام تو

هر زمان از من گريزانى چرا
من كه هستم همچو آهو رام تو

جان فداى روى همچون روز تو
دل فداى موى همچون شام تو

خار گشتم در گلستان غمت
تا ببينم چهره گلفام تو

سرو از غم پاى در گِل مانده است
چونكه ديده پيكر و اندام تو

كى شكر باشد چنين شيرين و نغز
همچو شعر زهره اندر كام تو

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموع شعر نقاش خیال

بيا يك زمان شمع بالين من شو
بيا عشق من جان شيرين من شو

 

به گوشم رسان نغمه دلپذيرت
بيا رهبر كيش و آئين من شو

 

ببين شب نخوابى من از غم تو
تماشاگر اشك رنگين من شو

 

زبالاى خود سايه زن بر سر من
بهار و گل و باغ نسرين من شو

 

به يارى اين قلب بر باد رفته
بيا بعد از اين يار ديرين من شو

 

چو مهر جهانتاب باز آ به سويم
بيا نور چشم جهان بين من شو

 

چو مهتاب يك شب به بزمم قدم نِه
تمناى اين قلب خونين من شو

 

بسوزان ز هجرم مرنجان به قهرم
نوازشگر جان مسكين من شو

 

زغم هاى بى انتها وا رهانم
نشاط دل و جان غمگين من شو

 

به رؤيا شبى در كنارم تو بودى
تو تعبير اين خواب نوشين من شو

 

ببين زير بار گنه خسته پشتم
مددكار اين بار سنگين من شو

 

دل از من مگردان رخ از من مپوشان
بيا زهره و ماه و پروين من شو

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

تو بزم عيش ياران ديده بودى؟
عذار گلعذاران ديده بودى؟

 

گلى در پاى خارى آرميده
غزلخوانش هزاران ديده بودى

 

شقايق هاى خود رو طرْفِ گلزار
كنار جويباران ديده بودى

 

سرشك غم به چشم مست يارى
بنفشه زير باران ديده بودى

 

عروس صبح در دامان گلزار
نشسته در بهاران ديده بودى

 

روانه در ديار عشق و مستى
سمند راهواران ديده بودى

 

به همراه دل خود رفته بودى
قرار بى قراران ديده بودى

 

نشان هائى ز آهوئى رميده
به قلب كوهساران ديده بودى

 

نشسته عاشق چشم انتظارى
كنار چشمه ساران ديده بودى

 

تو راز چشم مستان خوانده بودى
شب اميد واران ديده بودى

 

تو هرگز زهره، رنگ مهربانى
از اين زيبا نگاران ديده بودى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

دوش ديدم چشم مستش غرق راز زندگى
لعل او افسون و من افسانه ساز زندگى

 

عيش و مستى شد ز عشقش بر هواخواهان حرام
شد نصيبم از غمش شام دراز زندگى

 

اشك خونينم به راه وصل او از ديده ريخت
شد ز عشقش حاصلم راز و نياز زندگى

 

تا ببينم روى زيبايش، به صد سوز و گداز
روز و شب پيموده ام شيب و فراز زندگى

 

قسمت ما نيست غير از حسرت و رنج و عذاب
قسمت دونان فقط شد حرص و آز زندگى

 

مدتى هجران كشيدم تا بديدم روى او
از رخ زيباش مى باريد ناز زندگى

 

شد قدم در زير بار عشق او همچون هلال
از جفاى او نديدم روى باز زندگى

 

زهره را از شربت وصلش نباشد قسمتى
شد به جام او فقط سوز و گداز زندگى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

بیش از این منتظر مكن ما را

 چاره كن قلب ناشكیبا را

 

نگهت آرزوى جان من ست

 باز كن دیده فریبا را

 

گر ببارد ز جانبت خنجر

 من به جان می خرم تماشا را

 

كى توانم كه برگزینم من

 غیر تو نازنین زیبا را

 

یك شب از راه لطف پرسیدى؟

 حال این بى قرار تنها را

 

تو كه امروز یاد ما نكنى

 چه بگویى جواب فردا را

 

این لب و این دهان زیبایت

 به فغان آورد مسیحا را

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

پُرگشته ز خون دل من ساغرم امشب

 نبوَد بجز از یاد رُخت در برم امشب

 

هر شعر كه سازم همه در پاى تو ریزم

 كورند از این غصه كه من شاعرم امشب

 

اى دوست بیا رنج جدایى به سر آور

 تا پاك كنم راه به چشم ترم امشب

 

چون شمع ز غم سوزم و از عشق گدازم

 اى یار كمك كن كه دم آخرم امشب

 

بس شور و شر از لعل تو و چشم تو دیدم

 باز آى و ببین حاصل شور و شرم امشب

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال

ز دست رفت دل من بگو چه چاره كنم
ز دست هجر تو هر روز جامه پاره كنم

 

چو چشم مست و سياهت بريخت خون مرا
چه شكوه از فلك و چرخ و از ستاره كنم

 

ز بسكه فكر تو شد بر وجود من حاكم
نه قادرم كه دگر خويش را اداره كنم

 

بريخت از سرِ انگشت من به راه نمك
چو خواستم كه به لعل لبت اشاره كنم

 

سعادتى چه از اين بِه بُود به مذهب من
كه گاه گاه به روى خوشت نظاره كنم

 

سزاى آنكه نگفتم به روز وصل تو شُكر
ببايدم شب هجران تو شماره كنم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Nam bibendum ultrices arcu ac vestibulum. Nam nec tempus quam.

[fusion_separator style_type=”none” sep_color=”” border_size=”0″ icon=”” icon_circle=”” icon_circle_color=”” alignment=”center” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” top_margin=”10px” bottom_margin=”10px” /]

[fusion_button link=”http://zohreh.org/our-team/” text_transform=”” title=”” target=”_self” link_attributes=”” alignment=”left” modal=”” color=”default” button_gradient_top_color=”” button_gradient_bottom_color=”” button_gradient_top_color_hover=”” button_gradient_bottom_color_hover=”” accent_color=”” accent_hover_color=”” type=”” bevel_color=”” border_width=”” size=”” stretch=”default” shape=”” icon=”” icon_position=”left” icon_divider=”no” animation_type=”” animation_direction=”left” animation_speed=”0.3″ animation_offset=”” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=””]Our Team[/fusion_button]