از مجموعه شعر نقاش خیال من تار جان خويشتن، بر پاى مهرت بسته ام در آرزوى ديدنت، در رهگذر بنشسته ام ترسم ترا رسوا كنم، آشفته و شيدا كنم مجنون و بى پروا كنم، چون من به تو پيوسته ام اى همزبان خوب من، اى دلبر مطلوب من نازكدل و محبوب من، بازآ
از مجموعه شعر نقاش خیال آنكه از الهام او گويا شدم دور از گفتار او تنها شدم سوختم درآتش عشقش چو شمع همچنان پروانه بى پروا شدم بسكه بر سر رفته ام در كوى او عاقبت همچون صبا بى پا شدم ازهمان چشمى كه روزم شد سيه با همان ناز نگه رسوا
از مجموعه شعر نقاش خیال گوش كن اينجا قسمت مي دهم بر همه دنيا قسمت مي دهم گاه به مينوى پر از رنگ و بوى گاه به مينا قسمت مي دهم گه به دل و ديده عشاق زار گه به ثريا قسمت مي دهم گاه به چشم تر طفل يتيم يا دل
از مجموعه شعر نقاش خیال ما بهر دل يار ز اغيار بريديم بس طعنه از اين كار ز اغيار شنيديم تا شاهد افسونگرى چشم تو باشيم از خانه خود رخت به كوى تو كشيديم چندانكه جفا كردى و از ما برميدى نه روى تُرش كرده و نزتو برميديم هر چند كه دين
از مجموعه شعر نقاش خیال خدايا كس چو من تنها مگردان سرى چون من به سامانها مگردان چنين بختى كه كردى قسمت من نصيب ديگر انسانها مگردان كسى ديگر چو من در دور گردون جدا از عهد و پيمانها مگردان خدايا همچو من ديگر كسى را تو دور از جان و جانانها
از مجموعه شعر نقاش خیال باز هم بيشتر از پيش تو بى تابم كن باز از آتش بى مهرى خود آبم كن يك شب از راه وفا شمع شب تارم شو بعد از نور و صفا همدم مهتابم كن لحظه اى از نگه مىزده افسونم كن پس به گوشم ز وفا زمزمه كن
از مجموعه شعر نقاش خیال چشم افسونگر تو گشته بلاى دل من اين بلا، جان عزيز است براى دل من گرچه يك عمر دل از دست غمت ناله نمود نرسيدست به گوش تو نداى دل من ندهد دادِ دلِ غمزده ام گر دل تو مى ستاند ز دلت داد، خداى دل من
ازمجموعه شعر نقاش خیال كى به گوشم مى رسد پيغام تو جان من بادا فداى نام تو كى مرا قسمت شود اين افتخار چون كبوتر بگذرم از بام تو جان به لب آمد مرا در بند عشق كى رهائى باشدم از دام تو من كه مُردم از خمارى فراق كى بنوشم جرعه اى از جام
از مجموعه شعر نقاش خیال تو بزم عيش ياران ديده بودى؟ عذار گلعذاران ديده بودى؟ گلى در پاى خارى آرميده غزلخوانش هزاران ديده بودى شقايق هاى خود رو طرْفِ گلزار كنار جويباران ديده بودى سرشك غم به چشم مست يارى بنفشه زير باران ديده بودى عروس صبح در دامان گلزار نشسته
از مجموعه شعر نقاش خیال دوش ديدم چشم مستش غرق راز زندگى لعل او افسون و من افسانه ساز زندگى عيش و مستى شد ز عشقش بر هواخواهان حرام شد نصيبم از غمش شام دراز زندگى اشك خونينم به راه وصل او از ديده ريخت شد ز عشقش حاصلم راز و نياز زندگى
