fatemeh،mehdizadeh،zohreh
ازمجموعه شعر نقاش خیال
كى به گوشم مى رسد پيغام تو
جان من بادا فداى نام تو
كى مرا قسمت شود اين افتخار
چون كبوتر بگذرم از بام تو
جان به لب آمد مرا در بند عشق
كى رهائى باشدم از دام تو
من كه مُردم از خمارى فراق
كى بنوشم جرعه اى از جام تو
هر زمان از من گريزانى چرا
من كه هستم همچو آهو رام تو
جان فداى روى همچون روز تو
دل فداى موى همچون شام تو
خار گشتم در گلستان غمت
تا ببينم چهره گلفام تو
سرو از غم پاى در گِل مانده است
چونكه ديده پيكر و اندام تو
كى شكر باشد چنين شيرين و نغز
همچو شعر زهره اندر كام تو
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموع شعر نقاش خیال
بيا يك زمان شمع بالين من شو
بيا عشق من جان شيرين من شو
به گوشم رسان نغمه دلپذيرت
بيا رهبر كيش و آئين من شو
ببين شب نخوابى من از غم تو
تماشاگر اشك رنگين من شو
زبالاى خود سايه زن بر سر من
بهار و گل و باغ نسرين من شو
به يارى اين قلب بر باد رفته
بيا بعد از اين يار ديرين من شو
چو مهر جهانتاب باز آ به سويم
بيا نور چشم جهان بين من شو
چو مهتاب يك شب به بزمم قدم نِه
تمناى اين قلب خونين من شو
بسوزان ز هجرم مرنجان به قهرم
نوازشگر جان مسكين من شو
زغم هاى بى انتها وا رهانم
نشاط دل و جان غمگين من شو
به رؤيا شبى در كنارم تو بودى
تو تعبير اين خواب نوشين من شو
ببين زير بار گنه خسته پشتم
مددكار اين بار سنگين من شو
دل از من مگردان رخ از من مپوشان
بيا زهره و ماه و پروين من شو
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
مده رنجم اگر دين دارى اى مه
چه رسم است اين چه آیين دارى اى مه
كى آیين محبت اينچنين است
مگر با من سر كين دارى اى مه
ببين بالين من تر گشته از اشك
چه شمعى را به بالين دارى اى مه
سر جنگ است با من يا سر صُلح
بگو جانا كدامين دارى اى مه
چو مژگانت به نازم كشت بينم
به خونم جامه رنگين دارى اى مه
همان عطرى كه جانم كرده غارت
تو با گيسوى مشكين دارى اى مه
زبانم بسته و لب ها خموش است
چرا قلبم تو خونين دارى اى مه
شب و روزت به خرسندى سر آيد
چرا جانم تو غمگين دارى اى مه
نشان از مهر خورشيد جهانتاب
بدان روى نگارين دارى اى مه
چرا با اينكه زهره مايل توست
نظر بر ماه و پروين دارى اى مه
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
دلبرى دارم چو رشك جنّتى
نازنین یارى و شیرین لعبتی
خلوتى دارم به شبهاى دراز
با رخ زیباش زیبا خلوتى
دوش دور از چشم مردم داشتم
با دو چشم مست او خوش صحبتى
از خدا خواهم شبى را تا سحر
از مى وصلش بنوشم شربتى
از ازل تیر نگاه دلكشش
زد به قلبم بى محابا ضربتى
یار زیبا روى و زیبا خوى من
دارد از خوبى نشان و شهرتى
آن لب شیرین و گلگون را ببین
بوسه اش دارد فراوان لذّتى
زهره تا گنج غمش بر دل نهاد
گشته داراى منال و ثروتى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال
تو بزم عيش ياران ديده بودى؟
عذار گلعذاران ديده بودى؟
گلى در پاى خارى آرميده
غزلخوانش هزاران ديده بودى
شقايق هاى خود رو طرْفِ گلزار
كنار جويباران ديده بودى
سرشك غم به چشم مست يارى
بنفشه زير باران ديده بودى
عروس صبح در دامان گلزار
نشسته در بهاران ديده بودى
روانه در ديار عشق و مستى
سمند راهواران ديده بودى
به همراه دل خود رفته بودى
قرار بى قراران ديده بودى
نشان هائى ز آهوئى رميده
به قلب كوهساران ديده بودى
نشسته عاشق چشم انتظارى
كنار چشمه ساران ديده بودى
تو راز چشم مستان خوانده بودى
شب اميد واران ديده بودى
تو هرگز زهره، رنگ مهربانى
از اين زيبا نگاران ديده بودى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموع شعر نقاش خیال
ديدمت دوش دگر اهل وفا را نشِناسى
شاهى و، زين سبب اى يار گدا را نشناسى
مى خرامى و ندانى، تو در اين خانه ويران
كه دلش نام بُود، هستى و ما را نشناسى
زده چشم تو بلا بر دل ديوانه زارم
چونكه دور از غم و دردى، تو بلا را نشناسى
گذرى از سر كوى من و لطفى ننمائى
تو بزرگى و، منِ بى سر و پا را نشناسى
زر گرفتم رخ خود از غم و رنج تو كه شايد
سويم آيى و، بديدم كه طلا را نشناسى
شده از موى چليپاى تو كارم همه مشكل
تو مسلمان نئى، زين روى خدا را نشناسى
در بهاى نگهى جان به رَهَت باخته زهره
نكنى ديده به سويم، چو بها را نشناسى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
دوش ديدم چشم مستش غرق راز زندگى
لعل او افسون و من افسانه ساز زندگى
عيش و مستى شد ز عشقش بر هواخواهان حرام
شد نصيبم از غمش شام دراز زندگى
اشك خونينم به راه وصل او از ديده ريخت
شد ز عشقش حاصلم راز و نياز زندگى
تا ببينم روى زيبايش، به صد سوز و گداز
روز و شب پيموده ام شيب و فراز زندگى
قسمت ما نيست غير از حسرت و رنج و عذاب
قسمت دونان فقط شد حرص و آز زندگى
مدتى هجران كشيدم تا بديدم روى او
از رخ زيباش مى باريد ناز زندگى
شد قدم در زير بار عشق او همچون هلال
از جفاى او نديدم روى باز زندگى
زهره را از شربت وصلش نباشد قسمتى
شد به جام او فقط سوز و گداز زندگى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
كاش روى خوبت اى آرام جان مى ديدمى
يا لبان همچو ياقوت تو را بوسيدمى
كاش يك روزى اگر شد با تو همصحبت شوم
وز لبانت وعده مهر و وفا بشنيدمى
كاش اشكم داد مهلت يك نفس در پيش خلق
تا كه راز عشق ديرين تو را پوشيدمى
كاشكى آزاد بودم من ز قيد روزگار
تا چو بلبل بر رخ زيباى گل خنديدمى
خواستم از راز چشمت با خبر گردم ولى
از بلاى ناوك مژگان تو ترسيدمى
كاشكى چون باد بگذشتم كنار بسترت
تا در آغوش تو اى آرام جان خوابيدمى
دوش با ياد تو اى گل، خواب از چشمم گريخت
در فراقت از سر شب تا سحر ناليدمى
گر به كويت راه مى دادند جانا زهره را
سر به خاك آستان درگهت ماليدمى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
كاش اى آرام جانم ديدمى
يا اگر ميشد تو را بوسيدمى
كاش مىشد با تو همصحبت شوم
وز لبت حرف وفا بشنيدمى
كاش اشكم مهلتى مى داد باز
تا كه راز عشق مى پوشيدمى
كاشكى آزاد بودم من زقيد
تا چو بلبل بر رُخت خنديدمى
خواستم از راز تو آگه شوم
از بلاى چشم تو ترسيدمى
كاشكى چون باد اندر بسترت
اندر آغوش تو مى خوابيدمى
دوش با ياد تو خواب از من گريخت
در فراقت تا سحر ناليدمى
گر به كويت راه دادى زهره را
سر به خاك درگهت ماليدمى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
یک غزل با دو وزن
كاش روى خوبت اى آرام جان مى ديدمى
يا لبان همچو ياقوت تو را بوسيدمى
کاش ای آرام جانم دیدمی
یا اگر می شد تو را بوسیدمی
كاش يك روزى اگر شد با تو همصحبت شوم
وز لبانت وعده مهر و وفا بشنيدمى
کاش می شد با تو همصحبت شوم
وز لبت حرف وفا بشنیدمی
كاش اشكم داد مهلت يك نفس در پيش خلق
تا كه راز عشق ديرين تو را پوشيدمى
کاش اشکم مهلتی می داد باز
تا که زاز عشق می پوشیدمی
كاشكى آزاد بودم من ز قيد روزگار
تا چو بلبل بر رخ زيباى گل خنديدمى
کاشکی آزاد بودم من زقید
تا چو بلبل بر رُخت خندیدمی
خواستم از راز چشمت با خبر گردم ولى
از بلاى ناوك مژگان تو ترسيدمى
خواستم از راز تو آگه شوم
از بلای چشم تو ترسیدمی
كاشكى چون باد بگذشتم كنار بسترت
تا در آغوش تو اى آرام جان خوابيدمى
کاشکی چون باد اندر بسترت
اندر آغوش تو می خوابیدمی
دوش با ياد تو اى گل، خواب از چشمم گريخت
در فراقت از سر شب تا سحر ناليدمى
دوش با یاد تو خواب از من گریخت
در فراقت تا سحر نالیدمی
گر به كويت راه مى دادند جانا زهره را
سر به خاك آستان درگهت ماليدمى
گر به کویت راه دادی زهره را
سر به خاک درگهت مالیدمی
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
تنها تو را به دور جهان دوست دارمى
تنها تو نازنين و فريبا و يارمى
تنها تو اى نگار دل افروز و دلربا
سرو و گل و بنفشه باغ بهارمى
اى آرزوى قلب پريشان و خسته ام
دير آشنايـت من و زيبا نگارمى
شيداى روى دلكش و چشم سياهتم
آرام جان و آفت صبر و قرارمى
شاخ اميد گلشن زيباى زندگى
پيوند روح و روشنى شام تارمى
تو آن گل شقايق خود روى طرْفِ جو
يا باغى از شكوفه زيبا كنارمى
دوشم به غمزه گفت كه اى زهره بعد از اين
تو صيد پاى بسته و تنها شكارمى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
بلاى جانى و جان جهانى
صفاى روحى و روح روانى
جهانسوز و دلافروز و دلارام
فريب و آفتى، شيرين زبانى
نسيم صبح و اميد دل من
درخشان مهرى و نامهربانى
گل و شمع و شراب و نشئه مى
به هر چه خوب در دنياست آنى
سرشك ديده و اميد جانى
رخِ چون برگ گل، ابرو كمانى
نهال آرزو و شاخه بيد
لبانت غنچه و شيرين دهانى
گل ناز و نياز و رنگ مهتاب
دو چشمت منبع راز نهانى
دلاويز و دلانگيز و نكو روى
چو اختر، گه نهان و گه عيانى
بهار و سنبل و درياى سيماب
بهشت و خنده و جان جهانى
اگر در كلبه ويران زهره
نمائى جلوه، عيش بى گمانى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
نمي روم ز سر كويت ار برنجانى
كه هر چه جور كنى باز راحت جانى
اگر چه قهر تو نسبت به من مسلّم شد
بدانمت كه نظر با من ست پنهانى
خطا چو رفت بگو تا ز بعد توبه كنم
ببخش بر من غمديده ات به آسانى
نداده ام دل و جان جز به خاطر شادت
چرا از اينكه دلم برده اى پشيمانى
سياه گشته چو موى تو روز روشن من
بيا و مهر وجودت به ما كن ارزانى
خدا كند كه رقيب از ميانه برخيزد
سپس نشينى و درد دلم تو بنشانى
بيا شبى و منّور نماى كلبه من
كه تابناك تر از زهره درخشانى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
چه ديده اى كه دگر جانبم نظر نكنى
به سوى كلبه ام اى ماه من گذر نكنى
چرا ز راه محبت تو اى شكوفه ناز
به كوى عاشق غمديده ات سفر نكنى
منم فدات چو پروانه اى به وقت سحر
تو شمع جمعى و در خرمنم شرر نكنى
من از وفا و محبت دريغ مى نكنم
تو جور بر من مسكين كنى و گر نكنى
اگر به پاك دلان رو كنى سزاوار است
وگر به تنگ دلان خو كنى ضرر نكنى
قدم خميده از آن قامت دلارايت
دلم رميده به لبخند چون شكر نكنى
به پيشگاه خيالت گشاده ام ره دل
كه تو محبت ما را ز دل به در نكنى