fatemeh،mehdizadeh،zohreh
از مجموعه شعر نقاش خیال
دیدم چو لبش یاد نمودم شكّر
آشفته و خشمین به من انداخت نظر
گفتم چه خطا رفت كه رنجیده شدى
گفتا كه عوام كى شناسد گوهر
زنده یاد فاطمه مهدی زاده
از مجموعه شعر نقاش خیال
روزم ز رخ قشنگ تو افروزد
جسمم ز عذاب عشق تو مى سوزد
چشمم به ره تو انتظارى دارد
وین دل ز تو آداب وفا آموزد
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال
نگاهت شور دارد جلوه دارد
نگاهت ناز دارد عشوه دارد
نگاهت رهزن هر خاص و عام است
نگاهت مایه عیش مدام است
نگاهت مشعل دل بر فروزد
نگاهت خرمن هستى بسوزد
نگاهت مرهم دلهاى ریش است
نگاهت مبدأ هر نوش و نیش است
نگاه تو فریب عقل و دین است
نگاهت آنچنان و اینچنین است
نگاهت گرم و دلچسب و فریباست
نگاهت دلپسند و خوب و زیباست
نگاهت بر دل عاشق نشیند
ولیكن اشك عاشق را نبیند
نگاه تو زند آتش به جانم
نمی پرسد چرا سوزد روانم
نگاهت جلوه و شور تمام است
نگاهت عشوه و ناز مدام است
نگاهت عقل و هوش از من ربوده
نشان شادى از قلبم زدوده
نگاهت جان ببخشد جان بگیرد
دلم بهر نگاه تو بمیرد
نگاهت همچو دریاى شرابست
نگاهت با دل من در عتابست
نگاهت روشنى بخش روانست
نگاهت رهزن پیر و جوانست
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال
سلام من به تو اى يار جانى
كه يادت مى كنم در هر زمانى
تو را خوش باد روز و روزگاران
هميشه شمع تو باشد به ايوان
منم با ياد تو هر روز سرگرم
هم از تقصير خدمت باشدم شرم
هميشه دل به يادت خسته دارم
تن و جان را به مهرت بسته دارم
تو دردم دانى و باشى طبيبم
تو مى دانى ز دنيا بى نصيبم
خوش آن چشمى كه باشد در قفايت
خوش آن خاكى كه باشد زير پايت
خوش آن مهرى كه بر تو رخ بتابد
خوش آن مَه كو به بالينت شتابد
خوش آن جامى كه از آن مى بنوشى
خوش آن جامه كه بر پيكر بپوشى
خوش آن آهى كه آيد از لبانت
خوش آن يارى كه باشد مهربانت
خوش آن جانى كه در پاى تو ريزد
خوش آن حرفى كه از جان تو ريزد
خوش آن شمعى كه بر تو نور پاشد
خوش آن دردى كه بر جانت نباشد
خوشا مِى از لبانت نوش كردن
خوشا آن نغمه هايت گوش كردن
خوش آن شيرينى و شيرين كلامى
خوشا آن سوختن در عين خامى
خوشا در انتظارت جان سپردن
خوشا از هجر سيماى تو مردن
خوشا آن نغمه های دلپذیرت
خوشا ديدار روى بى نظيرت
اگر درمان تو باشى درد خوشتر
به يادت از دل آه سرد خوشتر
نه مى آيم، نه مى آيى كنارم
نه مى بينى دو چشم اشكبارم
نه درمان مى كنى درد دلم را
نه مى خواهى بدانى مشكلم را
نه مى بينم تو را در انتظارم
نه مى دانى تو راز آشكارم
به جاى اينكه دلدارم تو باشى
نمك برقلب مجروحم بپاشى
نمی خواهى زمانى سويم آيى
ز من جانا تو دلجوئى نمائى
نمى خواهى ببينى شام تارم
نمى جوئى دل اميدوارم
نمى خواهى بخوانى نغمه هايم
نمى خواهى بيايى در سرايم
نمى خواهى گذارم سر به پايت
نمى دانى به دل دارم وفايت
تو دل زين حرف ها آسوده دارى
نه چون من خاطرى فرسوده دارى
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
اى كتاب من و اى همدم من
مونس شادى و رنج و غم من
اى كه اسرار دلم می دانى
همه جا راز مرا می خوانى
هر چه گفتى به من از یارى بود
از وفا بود و مددكارى بود
هر شبم دانشم افزون سازى
قصرها در دل هامون سازى
هر چه دارم ز تو اندوخته ام
ز تو هر طرح نو آموخته ام
هر ورق بر ورقت دنیائیست
یك جهان دلكشى و زیبائیست
گه سخن از كُه و دریا گوئى
گاه از عرش و ثریا گوئى
قصه ها بهر من آغاز كنى
هر زمان عقده دل باز كنی
گه ز شاهان و گه از كارگران
گه ز ناكامى و رنج دگران
قصه ها گاه ز شب گاه ز روز
گاه از مشعل گیتى افروز
گه ز گل و گاه ز بلبل گوئى
گه ز خیرى و ز سنبل گوئى
گه بهارى چو بهشت آوریَم
همه زیبائى و زشت آوریَم
گاه از دین سخن آغازى تو
گه فسون كار و فسون سازى تو
گه نویدم دهى از خوشبختى
گه ز آرامش و گاه از سختى
سخن از رستم و سهراب كنى
با چنین قصه مرا خواب كنى
گهی از كوروش آن شاه بزرگ
می كنی ساز گه از گله وگرگ
سُخنت نغز و دل انگیز بُـود
هم فرح بخش و طرب خیز بُـود
عشق ها چاشنى صحبت توست
داستان ها اثر همت توست
همه نام نشانم ز تو باد
روشنى دل و جانم ز تو باد
تا تو را دارم اى مونس جان
نشوم بى هدف و بى سامان
زنده یا د فاطمه مهدی زاده
از مجموعه شعر نقاش خیال
اى مادر خوب و مهربانم
اى لطف فزاى جاودانم
اى نام تو قوّت دل من
اى نور تو شمع محفل من
روشن ز تو كلبه و روانم
هم زنده براى توست جانم
من پاكى و عفت از تو دارم
من رمز محبت از تو دارم
تو راهنماى اوّلينم
تو رهبر مُلك عقل و دينم
اى از تو هزار مهر در دل
جز تو همه مهرهاست باطل
تو خنده زدى مرا به لبها
تو شاد نموديم به شبها
هر روز به من اميد دادى
هر لحظه به من نويد دادى
گه قصه سر به مُهر گفتى
گه دُر ز كلام خويش سفتى
من آينه دار طلعت تو
من مونس رنج و محنت تو
هستم همه جا به ياد رويت
پرواز همى كنم به سويت
اى مادر نيك منظر من
خورشيد منى و اختر من
ديدار تو درد من زدايد
گفتار تو قلب من گشايد
دامان تو پاكتر ز گوهر
جانم به فداى توست مادر
تو پاكترى از آنچه دانم
از پاكى تو بُود نشانم
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
از همه دلبركان ماه ترى
به خدا از همه دلخواه ترى
ماهتاب من و خورشيد منى
تو همان زهره و ناهيد منى
رهرو وادى عشق تو منم
بلبل بيدل آن انجمنم
عشق من باعث خوشنامى توست
باعث نيك سرانجامى توست
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
گوش كن ناله جانسوز مرا
بـنـِگـر رنــج شــب و روز مــرا
به خدا می رسد از هجر تو جان
به فلك می رسم از رنج زمان
عشق تو آتش و جان چون كاه است
بنگر این عشق چسان جانكاه است
دل به راه تو تبه خواهم كرد
روز چون موت سیه خواهم كرد
آرزوى دل هجران كش من
هم بهار من و هم آتش من
آتشى در دلم افروخته اى
تا كجا جان مرا سوخته اى
سوزش عشق چه خوش سوختنی ست
آتش عشق چه افروختنی ست
عاقبت تاب و توان خواهم داد
بر سر راه تو جان خواهم
عشقم از گوهر جان پاكتر است
دل ز سوداى تو بى باكتر است
زهره دلشاد شود از نگهى
دلش آزاد شود از نگهى
زنده یادفاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
نیمه شب از چشمه مهتاب سیمین گشت صحرا
مرغ شب کرد از نواى خویش شورى در دل ما
بر مشام آید ز راهى دور عطر نسترنها
اندرین دنیاى پهناور دلم کى آرمیده
یار من از من رمیده
اى عجب، او رفت و من در این دل شب بى قرارم
یکه و تنها و سرگردان به یادش اشکبارم
جاى آغوشش بود حرمان و حسرت در کنارم
کِى چو من از جمله لذّتهاى عالم پا کشیده
یار من از من رمیده
من فناگشتم فناى این دل زود آشنایم
آشناى او شدم از اوّل و اینهم سزایم
شادى از من شد گریزان فقر و نکبت از قفایم
از زمان کودکى این قلب من شادى ندیده
یار من از من رمیده
اندرین دشت وسیع زندگى کو غمگسارى
کو کسى کم از دل مأیوس بزداید غبارى
نى مرا شمع و چراغى هست اندر شام تارى
نیست همرازى کنار من به غیر از آب دیده
یار من از من رمیده
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

دلبر رمیده
از مجموعه شعر نقاش خیال
ندانم با مـَنـَت مهرى دگر هست
و يا كردى به يكبارم فراموش
برون كردى خيالم را ز قلبت
اميدم را بريدى زان لب نوش
ولى من تا ابد اميدوارم
كه شايد باز برمن رحمت آيد
از آن ترسم ز بخت واژگونم
بلائى بر سرم از چشمت آيد
به قربان دو چشمت ديده من
چرا آزرده اى اين قلب ريشم
نديده مهر تو ديدم جفايت
نديده نوش تو پابند نيشم
نشان كوى تو از كى بپرسم
كه از كويت ندارد كس نشانى
به غير از اين دو اَم در كف نمانده
دلى جوشان و قلب خون فشانى
شود روزى كه اندر كام خويشم
ببينم دلبر ديرينه ام را؟
سرشك غم ز مژگانم زدايد
كند خاموش سوز سينه ام را
خدايا با كيَش گويم شكايت
كه يك ذرّه وفا اندر دلش نيست
از اول كرد چشمش رام خويشم
ولى يادى ز حرف اولش نيست
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
بنفشه آن گل رویائى من
خمیده قامتش از جور دلدار
لمیده غم زده بر بسترى سبز
شده پژمان زغم برطرْف گلزار
نـه با گلـها سخن گفتى كه گیرد
دل غمگین او را رنگ شادى
نـه با پـروانه ها آمیزشى داشت
نماید تا ز عشق خویش یادى
نه با بلبل كند راز و نیازى
كه شاید عقده دل را گشاید
نه بشنیده سرود دلنوازى
كه زنگ غم ز قلب خود زداید
همى تنها و نالان با دل تنگ
گهى رخ زرد و گه نیلى نموده
دو چشمش بر ره و قلبش فشرده
زبار عشق پشت او خموده
ستاده در شب سرد زمستان
به یك پا برف بر پشتش نشسته
نكرده گرم و راحت پیكر خود
ز سرما زار و لرزان است و خسته
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

از مجموعه شعر نقاش خیال
تو ترك عشق من كردى و رفتى
ولى من جان به راه تو نهادم
چه در دستم بماند از رنگ هستى
كه هستى در نگاه تو نهادم
نـمی دانم چرا عهـدى كه آن روز
تو با من از وفا، بستن نهادى
پس از آن اى امید و آرزویم
بناى عهد بشكستن نهادى
از اول ساقى بزم زمانه
شرابى تلخ در پیمانه بنهاد
چو خوردم جرعه اى دانستم آن را
براى این دلِ دیوانه بنهاد
به راهت اى گل زیباى هستى
چو دل را خسته دیدى سر نهادیم
چو پیمان وفا كردى فراموش
زخون دل تو را ساغر نهادیم
شــمــا اى آرزوهــاى درونــم
برفتید و مرا تنها نهادید
مرا تنها در این وادى خاموش
به بزم تیره شبها نهادید
كسانى كاندرین دنیاى پر درد
خیال راحتى در سر نهادند
پس از چندى كه شد پیمانه ها پر
نشان در منزل دیگر نهادند
زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)
از مجموع شعر نقاش خیال
مادرم! یـاد محبـت هاى تو
روز و شـب قلـب مرا تسكین دهد
یـاد سیـماى ز رنج آشفته ات
نخل جانـم را بَرى شیـرین دهد
یاد دارم روزگار رفته را
آنكه از یاد همه دورى گزید
روزگارى را كه با صد شوق و شور
نغمه هاى مهر تو بر من دمید
یـاد دارم روزگـارى دور دست
قصـه هاى دلكشـت را وقت خواب
یـاد دارم در دلـــم نـــور امیـد
مى دمیـدى در فضاى رختـخواب
یـاد دارم شـب نـخـوابـی هـاى تـو
در مـیـان ظلـمـت شـب هاى دى
یـاد دارم در بــهــار زنــدگــى
مـی رهـانـیـدى تـو از سـرمـاى دى
كــى بــرم از یـــاد الـــطاف تـــرا
كه به جانم از وفا می ریختى
گر غمى قلب مرا ویران نمود
تو به شادی ها دلم آمیختى
قلب من مملو ز عشق و مهر توست
چونكه جانم از تو هستى یافته
آنكه داده این دل و جان مرا
عشق تو بر قلب و جانم بافته
زنده یادفاطمه مهدیزاده (زهره)
از مجموعه شعر نقاش خیال
منم دريا توئى آن گوى زيبا
كه در آغوش امواجش غنوده
بيا، آغوش من بهر تو باز است
هميشه قلب من جاى تو بوده
بيا، رؤياى قلب بى نصيبم
به اشكم در دل شب ها نظر كن
در اين دنياى پر سوز پر الهام
به شهر آرزو با من سفر كن
اگر روزم چو موى تو سياه است
چه غم دارم، كه دلدارم تو هستى
فريبم ده نويدم ده بيازار
طبيب قلب بيمارم تو هستى
نگاهم كن ببين يار تو هستم
چرا بى مهرى اى يار دل افروز
شب و روزم به ياد تو سر آيد
چرا از من گريزانى شب و روز
به يادت هست چشمت روز اول
چسان با قلب زارم آشنا شد
همين قلب نزار بى شكيبم
چگونه خانه رنج و بلا شد
چرا بگريزى از آغوشم اى ماه
چو نورى كز دل شبها گريزد
مشو ترسان و از من رو مگردان
چو موجى كز دل دريا گريزد
به ديده مى نشانم اى گل ناز
چو باز آئى و از رنجم رهانى
به مژگان پاك سازم خاك راهت
چو آهنگم كنى بعد از زمانى
