از مجموعه شعر نقاش خیال

جان تو بى مهریت با جان خریدارم هنوز
از نگاه چشم بیمار تو بیمارم هنوز

 

با همه رنگ و ریا و با همه كبر و غرور
من تو را دور از ریا و كبر پندارم هنوز

 

بسكه نوشیدم شراب لعل گون سرخ فام
خون من همرنگ می گشته است و هشیارم هنوز

 

دوش با باد صبا كردم شكایتها ز تو
گفتمش با اینهمه غمها وفادارم هنوز

 

اینهمه با سر دویدم در قفایت اى عجب
باز در عشق تو پابرجا چو پرگارم هنوز

 

دوش گفتم هستیم بردى براى یك نگاه 
گفت با این حال برجانت طلبكارم هنوز

 

اى رقیب اینسان مكن با من نظر از روى خشم
زانكه من از تاب رنج خویش تبدارم هنوز

 

زهره! گر دل داده ام در راه وصلش عیب نیست 
چون به راه عشق او چیزى بدهكارم هنوز

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1698+

از مجموعه شعر نقاش خیال

مغموم و سر بزير شتابم به راه خويش
دم بر نياورم زدل رنج خواه خويش

 

سنگينى گناه به دوشم فشرده است
من غافلم ز سختى بار گناه خويش

 

جز حسرتى نمانده به عالم، پناه دل
كى مىرهم از اين دل حسرت پناه خويش

 

چشمم ز گريه، جلوه باران زياد برد
جانم بسوخت شعله سوزان آه خويش

 

پيوسته ياددوست بُود همجوار دل
در روز نيكبختى و شام سياه خويش

 

زهره به روز بازپسين در ميان خلق
شرمنده ز حاصل عمر تباه خويش

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1198+

از مجموعه شعر نقاش خیال

روز و شب از آتش قهر تو سوزانم چو شمع
از غم هجر رُخت نالان و گریانم چو شمع

 

بیش از این از آتش خشمت مسوزان قلب من
بر سر آتش دارم و آتش به دامانم چو شمع

 

خشم كم كن قهر كم كن لطف آغاز این زمان
من كه از زلف پریشانت پریشانم چو شمع

 

گر خطائى رفت با لطف و صفا نادیده گیر
روى بنما چونكه من از غصه لرزانم چو شمع

 

بخت من شوریده چون مأیوس از مهر توام
روز من تاریك و از هجرت فروزانم چو شمع

 

نیست غیر از ساختن با این دل امیدوار
نیست غیر از سوختن دارو و درمانم چو شمع

 

گر از این پس لطف خود از زهره بنمائى دریغ
خویش را در آتش عشقت بسوزانم چو شمع

  زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1466+

از مجموعه شعر نقاش خیال

من تار جان خويشتن، بر پاى مهرت بسته ام
در آرزوى ديدنت، در رهگذر بنشسته ام

 

ترسم ترا رسوا كنم، آشفته و شيدا كنم
مجنون و بى پروا كنم، چون من به تو پيوسته ام

 

اى همزبان خوب من، اى دلبر مطلوب من
نازكدل و محبوب من، بازآ ز هجرت خسته ام

 

هر شب كه مه پيدا شود، چون روى تو زيبا شود
جانم پر از غوغا شود، بينم كه از غم رسته ام

 

بشنو تو اشعار مرا، بنگر شب تار مرا
پس كى به گوشت مى  رسد، اين ناله آهسته ام

 

چشمم سرشك افشانده است، اين دل به راهت مانده است
خلقى ز خويشم رانده است، از بس به تو وابسته ام

 

اين زهره بى خويشتن، دارد به دل دردى كهن
گويى تواى پيمان شكن، اكنون زدامش خسته ا م

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1721+

از مجموعه شعر نقاش خیال

از عشق روى خوب تو چندان گريستم
چون شمع صبح بر سر ايوان گريستم

 

مانند تشنه اى ز پى آب خوشگوار
يا چون مريض از پى درمان گريستم

 

عهدى كه با هزار اميد استوار شد
بشكسته بود، بر سر پيمان گريستم

 

بگذشت و گفت از كه كنى گريه بى جهت
گفتم ز بى وفائى جانان گريستم

 

اشكم بشست روى من بى شكيب و بعد
از پيكرم گذشت و به دامان گريستم

 

از روى نا اميدى و افسردگى و درد
اندوهگين نشسته و پژمان گريستم

 

مشكل نمود فكر تو صبر و قرار من
بر مشكلت ببين كه چه آسان گريستم

 

ديدم به خواب خوش كه توئى در كنار من
از خواب خوش پريده هراسان گريستم

 

روى تو چون بهار بُود زهره را وليك
من بر بهار روى تو باران گريستم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1163+

از مجموعه شعر نقاش خیال

من نهال تازه ا ى در بزم گلها نیستم
دلربا و دلكش و شوخ و دلارا نیستم

 

من گلى پژمرده ام در دست باد مهرگان
غنچه اى نشكفته از بهر تماشا نیستم

 

بلبلى هستم نوا خوان لیك در بند و قفس
غیر قید زندگى بر دست و بر پا نیستم

 

مرغكى هستم چهارَم جوجه در زیر پر است
ثروتى جز كودكان خوب و زیبا نیستم

 

غیر اشكى راه گم كرده ز چشم روزگار
غیر آهى سرد و مبهم روى لبها نیستم

 

جز نواى گنگ و خاموشى به دشت زندگى
جز دلى خونین و جانى پرتمنّا نیستم

 

غیر نومیدى به جانم نیست تا پایان عمر
غیر موجى بى نشان بر روى دریا نیستم

 

پیكرى در هم فشرده دارم و بى خویشتن
قامتى خم گشته جز از بار غمها نیستم

 

شمعیم لرزان و سوزان و زهستى بى خبر
پیرو پروانه ام از عشق پروا نیستم

 

شعله ام جانسوز اما دلپذیر و دلنواز
زهره ام من لیك در بزم ثریا نیستم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1437+

از مجموعه شعر نقاش خیال

آنكه از الهام او گويا شدم
دور از گفتار او تنها شدم

 

سوختم درآتش عشقش چو شمع
همچنان پروانه بى پروا شدم

 

بسكه بر سر رفته ام در كوى او
عاقبت همچون صبا بى پا شدم

 

ازهمان چشمى كه روزم شد سيه
با همان ناز نگه رسوا شدم

 

چون اسيرم از محبت، زين سبب
در رهش چون سنگ پابرجا شدم

 

چون نسيمى هر طرف دامن كشان
همره طوفان شدم غوغا شدم

 

گاه همچون ابر مى بارم سرشك
گاه همچون رعد طوفانزا شدم

 

زان زمان كان لعل ميگون يافتم
مست گشتم واله و شيدا شدم

 

چونكه مهرش بر من بيدل رسيد
همچو زهره محو و ناپيدا شدم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1204+

از مجموعه شعر نقاش خیال

گلى چون تو چنين زيبا نديدم
چو رويت لاله در صحرا نديدم

 

زبسكه گريه از هجر تو كردم
بسان چشم خود دريا نديدم

 

به اميد وصالت زنده ام من
ولى جز هجر تو جانا نديدم

 

به بستان بهر گل چيدن شدم دوش
به غيراز خار از گل ها نديدم

 

بدادم نسبت چشمت به نرگس
چو چشمت نرگس شهلا نديدم

 

چو زهره عاشق چشم انتظارى
به كوى عشق پا برجا نديدم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1483+

از مجموعه شعر نقاش خیال

در خاطر خود نقش ز بالات كشيدم
تصويرى از آن پيكر زيبات كشيدم

 

مستانه كشيدم همه اندام تو امّا
شيرين دهنم گشت چو لبهات كشيدم

 

دل خون شد و از ديده بيامد به تماشا
آن لحظه كه آن چشم فريبات كشيدم

 

من تيرگى موت ز شب وام گرفتم
روشن چو افق جمله سراپات كشيدم

 

يك پرده‏ اى از شرم به روى تو فكندم
در خلوت عشق اينهمه زيبات كشيدم

 

تا آنكه رقيبت نكند جرأت ديدار
يك هاله‏ اى از ناز به هرجات كشيدم

 

در دل به چنين نقش وفا داده‏ ام امّا
دانى زجفايت چه مكافات كشيدم؟

 

در محفل خود جايگزين كردمت اى دوست
چون زهره رُخت را به سماوات كشيدم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

2086+

از مجموعه شعر نقاش خیال

من از آنروز كه در راه تو دل باخته بودم
به غلط باخته بودم كه تو نشناخته بودم

 

نوش اگر دست ندادم بكنم نيش تحمل
چون وفا از تو نديدم به غمت ساخته بودم

 

اين شنيدم كه به دلجوئى من قصد نمائى
خانه از بهر چنين واقعه پرداخته بودم

 

به اميدى كه شوم گَرد و به راهت بنشينم
سالها اى مه تابان ز پـِيـَت تاخته بودم

 

دورى از خلق گزيدم كه تو در خاطرم آئى
دل چو پروانه و من همسخن فاخته بودم

 

در قمارى كه زدى دوش دراين مرحله با من
هستيم را به تو اى آفت جان باخته بودم

 

تا نشان گم نكنى خانه و كاشانه زهره
پرچم عشق به بام دلم افراخته بودم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

1472+