از مجموعه شعر نقاش خیال غم مخور گر همه ایّام به كام تو نشد یا اگر پرتو امید به بام تو نشد خونما با الم و صبر نما پیشه، اگر آهوى وحشى اقبال به دام تو نشد خویش از سكّه مینداز ز درد و غم و رنج سكّه بخت چو پیوسته به نام
از مجموعه شعر نقاش خیال مُردم ز بى قرارى، در آرزوى فردا جان از تنم برون شد، در جستجوى فردا مستم ز نكهت باد، وزبوى زلف دلدار گویى فلك نمودست، می در سبوى فردا این عمر بى سرانجام، وین پیكر بى آرام هر لحظه می كشانند، ما را به سوى فردا اى
از مجموعه شعر نقاش خیال دل زهجر تو نیاسود بیا بى وفائى ندهد سود بیا هر چه كردیم غلط بود مرو آنچه گفتیم خطا بود بیا زود رفتى ز بَـرَم دیر مپاى مُردم از هجر رخت زود بیا دوریت اى زهمه خوبترم شادیم بُرد و غم افزود بیا با همه لطف
از مجموعه شعر نقاش خیال باید به خرابى جهان گذران ساخت با فقر و پریشانى و با آه و فغان ساخت حاصل نبُود گفتن بدبختى خود را بایست به رنج خود و عیش دگران ساخت نز دور زمان نالم و نز گردش ایام باید به همه نیك و بد دور زمان ساخت
از مجموعه شعر نقاش خیال به قربان نگاه پرفسون پر ز تیمارت به چشم خسته من باد درد چشم بیمارت از این غیرت همى سوزم که هر شب تا سحر باشد فروغ روى غیرى پرتو افشان شب تارت دو صد غم ریخت از جانم چو دیدم روى خوبت را دو صد جان ریزمت
از مجموعه شعر نقاش خیال چشمت اى مه چشمه لطف خداست چشمه لطف خدا بی انتهاست هر که عهدى بست و پیمانى نهاد در تمنّاى لبت اینش سزاست دست من از دامن وصلت تهى شعر من در وصف رویت نابجاست آنچه نپسندم، ز دستت کبر و ناز آنچه نپسندى، به عهد خود
از مجموعه شعر نقاش خیال از در میكده آئى و نشانت پیداست هم ز چشمان سیه راز نهانت پیداست دل و جانم بود از عشق تو آكنده ولى دشمنى با من و هم از دل و جانت پیداست دوش بگذشته زحد مستى و میخوارگیت مستى آور شده چشمت زهمانت پیداست سخن تلخ
از مجموعه شعر نقاش خیال اى دل زكوى او نه مرا پاى رفتن است از هجر روى او نه مرا چشم خفتن است در بین ما اشارت چشمى كفایت است حرف نداى عشق نه لازم به گفتن است دانسته ام زسردى رفتار او به خود پیمان و عهد را به خیال شكستن است
از مجموعه شعر نقاش خیال سرو گفتم ،گفت بالاى من ست قند گفتم، گفت لبهاى من ست بوسه گفتم، گفت این از من بخواه گفتمش سر، گفت در پاى من ست غمزه گفتم، گفت از ابروم پرس ناز گفتم، گفت كالاى من ست اشك گفتم، گفت از هجرم بریز ماه گفتم، گفت
از مجموعه شعر نقاش خیال هدیه اى لطف كرده بر من دوست (هرچه از دوست می رسد نیكوست) جان به قربان هدیه دادن او كه هر آن نیكوئى بُود با اوست قلب و جان منست و آفت دل دلبر من كه چون گلى خوشبوست چشم او آیتی ست از مستى رخ خوبش
