زنده،یاد،فاطمه،مهدی،زاده

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

شب بود و ستاره ها نمايان بود
در ظلمت شب چو مهر تابان بود

 

زيبا صنمى به بسترى زيبا
از جور رقيب خويش گريان بود

 

مهتاب كشيده پرده سيمين
بردشت و دمن چو روز رخشان بود

 

از ناله مرغ شب دلم بگرفت
كو از دل و جان هميشه نالان بود

 

از عطر شكوفه ها مشام جان
خوشبو و معطّر و فروزان بود

 

گل با همه ناز و عشوه بر بلبل
از جور و جفاى خود پشيمان بود

 

خوش بود دو چشم نرگس اندر خواب
افسانه سرا هزار و دستان بود

 

در گلبُن عشق و آرزو آن شب
هم مهر و وفا به قيمت ارزان بود

 

آن يار كه بود دشمن جانم
برعكس هميشه شاد و خندان بود

 

در چهره روشن و دل افروزش
نقشى ز يگانگى نمايان بود

 

آمد به سراغم آن بت عيّار
از او گله ها مرا هزاران بود

 

بس شكوه نمودم از فراق او
پژمان شده و ز من گريزان بود

 

باقهر برفت و خَست جان من
آن كس كه اميد و راحت جان بود

 

چيزى كه بجا گذاشت آن دلبر
اندر دل زهره تير مژگان بود

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

389+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

مغموم و سر بزير شتابم به راه خويش
دم بر نياورم زدل رنج خواه خويش

 

سنگينى گناه به دوشم فشرده است
من غافلم ز سختى بار گناه خويش

 

جز حسرتى نمانده به عالم، پناه دل
كى مىرهم از اين دل حسرت پناه خويش

 

چشمم ز گريه، جلوه باران زياد برد
جانم بسوخت شعله سوزان آه خويش

 

پيوسته ياددوست بُود همجوار دل
در روز نيكبختى و شام سياه خويش

 

زهره به روز بازپسين در ميان خلق
شرمنده ز حاصل عمر تباه خويش

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

383+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

شبى سرد و غبار آلود

 

شبى كو از سیاهى گشته قیر اندود

 

درون خانه اى تنگ و پر از حسرت

 

درون كلبه اى بى حاصل و بى دود


زنى آبستن، از درد و پریشانى به خود پیچید


زمانه بر چنین آبستنى خندید


زمانه رنج ها را دوست دارد


زمانه عاشق رنج است


زمانه عاشق درد است


زمان بگذشت و درد زن فزون گردید


زمان بگذشت و زن از درد پیچید و زبون
گردید


زن همسایه را خواندند


زن همسایه آمد تا ببیند درد آن زن را


سپس دیگر زنان هم آمدند از در


و بنمودند شور و شر


چنان از درد می زد ناله و شیون


چنان بر یكدگر دندان خود را می فشرد آن
زن


زنان بودند همدردش


كه آنها هم زمانى درد او را لمس می كردند


كه آنها هم زمانى همچو او درد آشنا بودند


چراغى كور سو می زد به كُنج رَف


چراغى نور خود را بر در و دیوار می پاشید


ولى زن طاقتش طى شد


نفهمید او كه این دیدارها كى شد


و او بعد از زمانى صحبت و جنجال


كه دردش بُد بدین منوال


خداى مهربان مهرش فزون تر شد


زنى در دهر مادر شد

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

377+

از مجموعه شعر نقاش خیال

اى آنكه بجز خانه دل خانه ندارى
جائى بجز از گوشه میخانه ندارى
می خوردن تو از غم بى همدمى توست
همراز بجز خنده مستانه ندارى

از خلق گریزى و به پیمانه گرائى
یارى بجز از ساغر و پیمانه ندارى

این خنده كه دائم به لب توست ز درد است
دردى تو به غیر از غم جانانه ندارى

چون شمع گدازى و ز غیرت نزنى دم
چشمى به فداكارى پروانه ندارى

افسانه سرا بودى و از گردش ایّام
افسون شدى و گوش به افسانه ندارى

در دام حوادث زچه اینگونه فتادى
كامروز دگر راه به یك دانه ندارى

از من بِشِنو پا بكش از حلقه رندان
گر چه بجز از مسلك رندانه ندارى

زین پس تو مهار دل دیوانه به دست آر
خوش باش دگر همدم دیوانه ندارى

از لطف گذر كن تو به ویرانه زهره
گنجى و بجز جاى به ویرانه ندارى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

388+

از مجموعه شعر نقاش خیال

كیست در دور زمان محرم راز من و تو؟

یا كه آگه بود از شام دراز من و تو؟

 

شمع و پروانه كه در عشق و جنون معروفند

نه كه دارند به دل سوز و گداز من و تو

 

بلبلا ساز و نواى تو به جائى نرسد

گو كسى می شنود راز و نیاز من و تو

 

دل من رفت و به عمرم نبُود روزى چند

بعدِ مرگم كه بود زمزمه ساز من و تو؟

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

397+

از مجموعه شعر نقاش خیال

چشمت اى مه چشمه لطف خداست
چشمه لطف خدا بی انتهاست

هر که عهدى بست و پیمانى نهاد 
در تمنّاى لبت اینش سزاست

دست من از دامن وصلت تهى 
شعر من در وصف رویت نابجاست

آنچه نپسندم، ز دستت کبر و ناز
آنچه نپسندى، به عهد خود وفاست

یاد روى تو چه یادى دلنواز
فکر وصل تو چه فکرى نابجاست

خنده هایت رهزن ایمان و دل 
وعده هاى تو همه پا در هواست

از فروغ روى تو دل شادمان
از گل رویت گلستان با صفاست

اى خیالت مونس تنهائیم
بى وجود تو وجود من فناست

آنچه نپسندم، به جان تو گزند
آنچه بپسندى، به جان من جفاست

با کلامى جان زهره شاد کن
چون کلام تو به درد من دواست

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

فکر نابجا

403+

بعد مرگم شنوید اینهمه راز از دل من
رازهایی كه نهان گشته كنون در گل من
بنما یید قدم رنجه در این منزل من
بگشا یید زمانی ز وفا مشكل من

گاهی ای عالمیان روح مرا شاد كنید
جان مشتاق مرا از قفس آزاد كنید

اینكه خفته است در این خاك من غمزده ام
رانده خلقم و چون طوطی ماتم زده ام
عندلیبی زگلستان جهان پر زده ام
ماه نخشب منم از چاه اجل سر زده ام

گاه گاهی ز ارادت به مزارم آیید
دیدن حالت غمدیده زارم آیید

مگذارید در این تیره لحد منتظرم
كاندرین خاك من از راز جهان بی خبرم
خو نمودم به قفس مرغك بی بام وپرم
مزنیدم ز وفا بر دل و بر جان شررم

آنكه از تیر اجل گشت چنین خوار منم
زیر این خاك نهان زهره شیرین سخنم

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

424+

از مجموعه شعر نقاش خیال

آنكه دل از من ربود، مست و خرابم از او 
بى خبر و منتظر، در تب و تابم از او

برده دل و هوش و دین، از من و من در عوض
داده زكف طاقت و، راحت و خوابم از او

چند كند راه طى، پاى گنه كار من
گم شده درّه، راه صوابم از او

افتم و خیزم چرا، راه ندارم بجاى
یادِ لبش كرده ام، مستِ شرابم از او

گرچه منِ ناتوان، از همه جا رانده ام 
منتظرِ رجعتِ، عهدِ شبابم از او

گر بزنندم به سنگ، ور بكُشندم به تیر
ناخلفم گر دمى، روى بتابم از او

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

پای گنه کار

378+

از مجموعه شعر نقاش خیال

زلعلت شربت وصلم چشاندى

ز مژگان تیر بر قلبم نشاندى

زچشمانت زدى آتش به جانم

ز هجرانت ز چشمم خون فشاندى

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

دوبیتی

375+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

رفته بودم دو سه روزى به تماشاى دگر

غافل از اینكه نباشد چو تو زیباى دگر

 

به امیدى كه بیائى و غم از دل برود

دیده من نگرانست چو شب هاى دگر

 

از نگاه گنه آلود دلم بگریزد

تا فریبم ندهد چشم فریباى دگر

 

رشكم آید كه صبا از تو تمتع گیرد

در گذرگاه و به خلوتگه و هر جاى دگر

 

دوش رفتم به تماشاى گلستان و بهار

سوسن از وصف تو می گفت به گلهاى دگر

 

هر تمنّا ز دل غمزده ام رخت ببست

دارم از چشم تو امروز تمناى دگر

 

من كه گشتم زنگاه تو چنین مست و خراب

باز هم مست ترم ساز به میناى دگر

 

تا تو با آن قد دلجو زده اى راه مرا

نزند راه مرا قامت رعناى دگر

 

این سرى را كه به پایت زده اى از سر خشم

نگذارم زجفاهاى تو در پاى دگر

 

تا جهان باشد و تو رهزن دلها باشىی

نكند وصف تو را زهره زهراى دگر

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

 

375+