Monthly Archives: مارس 2017

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

درد و رنج انتظارم م‏ی كشد

 انتظار مرگبارم می كشد

 

دشمن اَرشُد خصم جان من چه بیم

 هر زمان این دوستدارم می ‏كشد

 

خو گرفتم با گزند روزگار

 فتنه ‏اى اندر كنارم می كشد

 

كى قرارى دردل و جان منست

 چشم مستش بى قرارم می ‏كشد

 

می رود سیماب از چشمم مدام

 چون مه سیمین عذارم می ‏كشد

 

گرچه عمر كس نمی پاید ولى

 وعده ناپایدارم می كشد

 

در نهان هر چند میمیرم مدام

 ناز چشمش آشكارم می ‏كشد

 

می كشد هم صیف و پائیز آن نگاه

 هم زمستان و بهارم می ‏كشد

 

هیچ زیبا رخنه در جانم نكرد

 هجر آن زیبا نگارم می ‏كشد

 

زهره در گرداب غمها دوش گفت

 دوستان رحمى كه یارم می ‏كشد

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

402+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

در قلب تو اى یار مرا راه نباشد

 ما را بجز از كوى تو درگاه نباشد

 

شمعت چه نیاز است كه در خانه گذارى

 چون روشنى طلعت تو ماه نباشد

 

از بسكه غمت تاخته بر پیكر رنجور

 در این دل طوفان زده‏ ام آه نباشد

 

هركس شده مشغول به سرگرمى دلخواه

 ما را بجز از عشق تو دلخواه نباشد

 

آغوش به هجر تو گشایم همه شب چون

 در كوى وصال تو مرا راه نباشد

 

چون تیر نگاهت به نشان دل ما بود

 ما را بجز از ناله جانكاه نباشد

 

مطلوب همه خلق جهانى تو و لیكن

 چون زهره به كوى تو هواخواه نباشد

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

388+

از مجموعه شعر نقاش خیال

زمانى دلم از تو غافل نباشد

 دلى كز تو غافل بُود دل نباشد

 

همى گریم و سوزم از هجر ماهى

 كه یكشب مرا شمع محفل نباشد

 

از این عشق درد آور جانگَزایم

 به غیر از غم و رنج حاصل نباشد

 

بیا دیده روشنم خانه توست

 بِه از دیده بهر تو منزل نباشد

 

نبیند اگر سرو، بالاى خوبت

 همیشه وِرا پاى در گل نباشد

 

زدل فكر وصلش نما، زهره بیرون

 كسى را چنین فكر باطل نباشد

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

400+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

هر روز به یاد تو، چشمم به جهان وا شد

 هر شب زفراق تو، این دل به تمنا شد

 

آگه نئى از قلبم، پرسان نئى از حالم

 كین دل زچه رو خون شد، چشمم زچه دریا شد

 

آرام دل و جانم،دیدار تو درمانم

 از بهر رخ زیبات، هر حادثه پیدا شد

 

جان بهر تمنایت، دادن نه عجب باشد

  صبر و دل و آرامم، در راه تو زیبا شد

 

تا بى تو به سر بردم، كى عمر حساب آید

 چشمم به رخت وا شد، نطقم ز تو گویا شد

 

اى داروى درد من، بین چهره زرد من

 كز دورى روى تو، آهم به ثریا شد

 

اى ماه دل افروزم، دلدار شب و روزم

 می ‏سازم و می ‏سوزم،تا دل زتو شیدا شد

 

گشته زتو سنگین دل، كارم به جهان مشكل

 اى آفت جان و دل، چشمم زتو بینا شد

 

هر گاه كه از لبهات، یك بوسه طلب كردم

 با ناز و ادا گفتى، موكول به فردا شد

 

گر زهره به نطق آمد، از عشق تو زیبا بود

 تلقین سخندانیش، از عالم بالا شد

 

زنده یاد قاطمه مهدی زاده (زهره)

401+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

دلم را بردى و جان هم فدایت

 بیا تا راز دل گویم برایت

 

به غیر از جان و دل چیزى ندارم

 به رسم ارمغان ریزم به پایت

 

دعاى هر شب و روزم همین است

 زچشم بد نگهدارد خدایت

 

رها كن بیش از اینم تیر غمزه

 كه باشد سینه آماج بلایت

 

چه شبهائى كه از هجرت نخفتم

 شدم همراز با جور و جفایت

 

بهاى بوسه تو نقد جان است

 بده بوسه بپردازم بهایت

 

رخ خوبت زمن پنهان مگردان

 تو را من دوست دارم بی نهایت

 

گرفته روى ماهت جعد سنبل

 كه من قربان آن موى و لقایت

 

شبى در بزم ناچیزم فرود آى

 دریغ از من مگردان این عنایت

 

به عمرى خون دل خوردم در این راه

 جفا دیدم به امید وفایت

 

سراپا پیكر زهره شده گوش

 كه شاید بشنود روزى صدایت

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

387+

از مجموعه شعر نقاش خیال

می بینمت كه دیگر، بامن محبتى نیست

 بر من دگر زسویت، از مهر صحبتى نیست

 

یاد تو بر دل من، زیبا و دلنشین است

 گر یاد من برایت، داراى لذّتى نیست

 

دانم كه بین ما دو، بس اختلاف باشد

 لیكن دو روز دنیا، كس را شكایتى نیست

 

از آتش محبت، گرمم نما كه دانم

 برخرمن محبت، جز سردى آفتى نیست

 

من پاك و بى نیازم، از رنگ و رو چو دانى

 آب زلال را هم، جز صافى عادتى نیست

 

دل خوش نما و خوش باش، از صحبت بداندیش

 جز صحبت بداندیش، ما را ملالتى نیست

 

گر كاخ نیكبختى، روى خرابه هاى

 دلها بُود چه حاصل، كانرا سعادتى نیست

 

خوشدار دل كسى را، كاندر جهان نبرده

 بوئى ز آدمیت، جهلش نهایتى نیست

 

زهره به غیر یادت، چیزى به دل ندارد

 بازآ كه بزم ما را، جز شمع حاجتى نیست  

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

386+

از مجموعه شعر نقاش خیال

هر دم از عشق رُخت شیدا منم
هر زمان در كوى تو رسوا منم

شمع جمعى و تمنّاى منى
آنكه از عشقت كند پروا منم

آنكه برباید دل از عالم توئى
آنكه سازد دیده را دریا منم

آنكه مهرم را كند حاشا توئى
آنكه جورت را كند حاشا منم

آنكه از دستش نیَم ایمن توئى
آنكه از دستت كند غوغا منم

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده(زهره)

391+

از مجموعه شعر نقاش خیال

 

شبى سرد و غبار آلود

 

شبى كو از سیاهى گشته قیر اندود

 

درون خانه اى تنگ و پر از حسرت

 

درون كلبه اى بى حاصل و بى دود


زنى آبستن، از درد و پریشانى به خود پیچید


زمانه بر چنین آبستنى خندید


زمانه رنج ها را دوست دارد


زمانه عاشق رنج است


زمانه عاشق درد است


زمان بگذشت و درد زن فزون گردید


زمان بگذشت و زن از درد پیچید و زبون
گردید


زن همسایه را خواندند


زن همسایه آمد تا ببیند درد آن زن را


سپس دیگر زنان هم آمدند از در


و بنمودند شور و شر


چنان از درد می زد ناله و شیون


چنان بر یكدگر دندان خود را می فشرد آن
زن


زنان بودند همدردش


كه آنها هم زمانى درد او را لمس می كردند


كه آنها هم زمانى همچو او درد آشنا بودند


چراغى كور سو می زد به كُنج رَف


چراغى نور خود را بر در و دیوار می پاشید


ولى زن طاقتش طى شد


نفهمید او كه این دیدارها كى شد


و او بعد از زمانى صحبت و جنجال


كه دردش بُد بدین منوال


خداى مهربان مهرش فزون تر شد


زنى در دهر مادر شد

 

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

379+

از مجموعه شعر نقاش خیال

بنفشه آن گل رویائى من

خمیده قامتش از جور دلدار

لمیده غم زده بر بسترى سبز

شده پژمان زغم برطرْف گلزار

 

نـه با گلـها سخن گفتى كه گیرد

دل غمگین او را رنگ شادى

نـه با پـروانه ها آمیزشى داشت

نماید تا ز عشق خویش یادى

 

نه با بلبل كند راز و نیازى

كه شاید عقده دل را گشاید

نه بشنیده سرود دلنوازى

كه زنگ غم ز قلب خود زداید

 

همى تنها و نالان با دل تنگ

گهى رخ زرد و گه نیلى نموده

دو چشمش بر ره و قلبش فشرده

زبار عشق پشت او خموده

 

ستاده در شب سرد زمستان

به یك پا برف بر پشتش نشسته

نكرده گرم و راحت پیكر خود

ز سرما زار و لرزان است و خسته

زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)

374+

از مجموعه شعر نقاش خیال

گوش كن ناله جانسوز مرا
بـنـِگـر رنــج شــب و روز مــرا

به خدا می رسد از هجر تو جان
به فلك می رسم از رنج زمان

عشق تو آتش و جان چون كاه است
بنگر این عشق چسان جانكاه است

دل به راه تو تبه خواهم كرد
روز چون موت سیه خواهم كرد

آرزوى دل هجران كش من
هم بهار من و هم آتش من

آتشى در دلم افروخته اى
تا كجا جان مرا سوخته اى

سوزش عشق چه خوش سوختنی ست
آتش عشق چه افروختنی ست

عاقبت تاب و توان خواهم داد
بر سر راه تو جان خواهم 

عشقم از گوهر جان پاكتر است
دل ز سوداى تو بى باكتر است

زهره دلشاد شود از نگهى
دلش آزاد شود از نگهى

 

زنده یادفاطمه مهدی زاده (زهره)

373+